فردای کرمان - سیدمحمدعلی گلابزاده*: آشنایی من با دکتر کرامت مظفرینیا به دههی 50 برمیگردد که هر دو دانشجوی دانشگاه اصفهان بودیم، روزگار جوانی و «آنچنانیکه خود تو میدانی» در سر شوری بود و در دل امید فردایی روشن، اگرچه مظفرینیا دانشجوی پزشکی بود و من روانشناسی، با اینهمه به دلیل فاصلهی نهچندان دور دو دانشکده، گهگاه در مسیر و یا در سلفسرویس یکدیگر را دیدار میکردیم و از هر دری سخنی به میان داشتیم.
کرامت از همان روزها انسان پرجنب و جوشی بود، به ویژه هر زمان که گروههای مخالف رژیم فراخوان گردهمایی میدادند، او از حاضرین در آن اجتماعات بود. این دوستی، وقتی بیشتر شد که در خیابان میر با سه نفر از دانشجویان دیگر، از جمله سعید جباری، همکلاس و همدرس او، خانهای اجاره کردیم و به این ترتیب رابطهی ما با کرامت بیشتر شد و شگفتا که دو سال پیش در همین زمانها، یک شب دکتر کرامت به من تلفن زد و گفت، از سعید چه خبر؟ گفتم دو شب پیش با هم صحبت کردیم و طبق معمول کلّی شوخی کرد و با هم خندیدیم. در اینجا دکتر مکثی کرد و گفت «به تو و خودم تسلیت میگم» و بعد هم خیلی فوری تلفن را قطع کرد و هرچه زنگ زدم، جواب نداد، با تأثر بسیار موضوع را دنبال کردم و معلوم شد سعید همخانهی دههی 50 و دکتر سعید جباری، متخصص رادیولوژی سالهای بعد در خرمآباد، دار فانی را وداع گفته است.
باری دکتر مظفرینیا، پزشکی خدمتگزار و انسانی شریف و دوست داشتنی بود، هنوز حضرت آیتالله سیدیحیی جعفری امام جمعه پیشین، از فداکاری دکتر، در نجات ایشان صحبت میکند و شهامت و باور و فداکاری او را میستایند. آیتالله میگفتند در بحبوحهی انقلاب، که ساواک در تعقیب من بود و جمعی از طرفداران حکومت تصمیم گرفته بودند مرا به قتل برسانند، برای موعظه و تشریح ابعاد انقلاب به بافت رفته بودم، پیش از رفتنم، یکی از دوستان گفته بود مواظب باش. اتفاقاً یک روز پس از اقامهی نماز جماعت، در خیابان شهر بافت، تعدادی چماق بهدست حمله کردند. من فرار کردم و با دشواریهایی خودم را به خانهای رساندم. در آن زمان که دکتر مظفرینیا، افسر سپاه بهداشت بود، با من تماس گرفت و گفت: «فلانی که از طرفداران شاه است و 8 پسر جوان کارآمد هم دارد، تصمیم گرفته تو را به قتل برساند، برای اینکه بتوانم تو را نجات بدهم ساعت 2 بعد از نیمهشب، آمادهباش، با لباس معمولی، دنبال تو میآیم و با ماشین خودم تو را به کرمان میرسانم»، اتفاقاً همین کار را کرد و به این ترتیب، جان مرا نجات داد.
بر این باورم که با توجه به خاطرات خوبی که مردم کرمان، از چند دهه امامت جمعهی آیتالله جعفری دارند و حضور با ارزش ایشان در پهنهی خدمتگزاری، خداوند پاداشی گرانسنگ برای این پزشک عالیمقام منظور خواهد کرد.
سایر خدمات این پزشک توانا در کرمان بر کسی پوشیده نیست، او تمامی فرصتهای زندگی خود را وقف درمان بیماران، به ویژه درماندگان کرده بود، او همواره به گسترش امکانات و تجهیز بیشتر بخشهای گوش و حلق و بینی میاندیشید و برای رسیدن به این هدف از یاری گرفتن اصحاب تمکن ابایی نداشت، با بیماران بسیار دوستانه برخورد میکرد و میکوشید تا آرامش لازم را به آنها بدهد. چند روز قبل از درگذشتش که در واقع آخرین صحبت من با او بود میگفت، «این روزها تمام تلاش من بر این است که بیماران برای آمدن به مطب، احساس نگرانی نکنند، لذا به برخی از آنها که نیاز چندانی به ویزیت حضوری ندارند، میگویم که تلفنی مشکل خود را مطرح کنید، بعد هم نسخه مینویسم و از طریق شبکههای مجازی برایشان میفرستم»، حتی یک روز که در مطب ایشان بودم، به یکی از بیماران تلفنی خود که به گلودرد مبتلا بود پیشنهاد کرد که دمای بدن خود را اندازهگیری کند، عکسی هم با موبایل بگیرد و برایش بفرستد تا اظهارنظر کند. او معتقد بود استرسی که این روزها بیمار از حضور در مطب احساس میکند، از بیماری اصلی او بدتر است، پس چرا تا آنجا که مقدور است، درمان بدون اضطراب و دلهرهی بیمار را مورد نظر قرار ندهیم؟
اینک مائیم و یاد و خاطرهی این پزشک فرزانه و خدوم؛ تردید نداریم که خدمات ارزشمند او طی دهها سال، چراغ دنیای بازپسین او خواهد بود، همان خدماتی که «علامه طباطبایی» در آرزوی یک لحظهی آن بود و میفرمود، خداوندا حاضرم پاداش دهها سال عبادت و تهجّد و خداجویی خود را با پاداش یک شب پرستاری و درمان یک بیمار، سودا کنم.
بر این باورم که هزاران بیماری که طی چند ده سال گذشته با دست این پزشک خدوم درمان شدهاند نیز یاد و نامش را همواره گرامی خواهند داشت. زیرا دردها فراموش میشوند، امّا همدردها و درمانگرها، هرگز.
بر این رواق زبرجد نوشتهاند به زر / که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
*مدیر بنیاد ایرانشناسی شعبه کرمان و مرکز کرمانشناسی
*منتشر شده در هفتهنامه استقامت / شماره 698
نظر خود را بنویسید