فردای کرمان - سیدمحمدعلی گلابزاده: وضعیت برخی خیابانهای کرمان، آنقدر به صاحب نامشان شباهت دارد که گویی پیش از نامگذاری، ابتدا گروهی روانشناس و مهندس شهرسازی، مدتها با یکدیگر تبادل نظر کرده و خیابان را بر اساس شخصیت کسی که قرار است نام او بر آن گذاشته شود، سامان داده و کشیدهاند.به عنوان نمونه، از پیر تاریخ ایران وکرمان آغاز کنیم:

خیابان باستانی پاریزی: خیابانی آرام، بدون هرگونه پارک مزاحم، با ترافیکی روان، آنگونه که باور دارم کسی خاطره راهبندان و شلوغی در این خیابان سراغ ندارد، و میزان تصادف و خسارات مالی و جانی یا اصلاً وجود نداشته یا اگر هم بوده، بسیار اندک و ناچیز است. خیابانی بدون هرگونه آرایش و آلایش، درست مثل صاحب نامش آن پیر فرزانه، که اتاق پذیرائی، اتاق کار و اتاق خوابش در یک فضای 3 Í 2 قرار داشت. خودش چای میریخت و برای دیدار کننده میآورد و نمونه واقعی سادگی و آرامش بود.

در این خیابان دو اثر بزرگ تاریخی یعنی «بیمارستان مرسلین» و «شرکت فرش» وجود دارد که یکی را «دکتر دیویدسن» یا به قول کرمانیها «دادسن» و دیگری را «جرج تیمو» تاجر بزرگ و سرمایهگذار یونانی ساخته است. گویی اینان میدانستند که قرار است این خیابان درآینده به نام تاریخنگاری درآید که بناهایی از ایندست، جانمایهِ حیاتِ اوست.
همه آنچه عرض شد، نمادی و نشانی از شخصیت استاد بود که گرچه بزرگ بود و والایی مقام داشت، اما هیچ وقت اهل شلوغی و ترافیکِ علمی و خود بزرگبینی نبود، تا آنجا که حتی تلاش رئیس مؤسسه «چهرههای ماندگار» با همراهی و مساعدت نگارنده، نتوانست او را برای حضور در این مراسم و پذیرش عنوان «چهره ماندگار» و دریافت جایزه قابل توجه آن، راضی کند. هیچ وقت اهل تصادف و درگیری شغلی و حرفهای نبود، حتی زمانی که یکی از همتایانش، در عین بیمهری، لقب «زیره کرمان» به او داده و در حق استاد، کم لطفی کرده بود، باز هم آرام از کنار این صحنه میگذشت، بیآنکه به کمترین درگیری و اخذ خسارت یا انتقام بیاندیشد. حتی به دوستانی چون «سعید نیازکرمانی» که از او دفاع میکردند، خرده میگرفت و ایشان را به آرامش و گذشتن از کنار موضوع فرا میخواند.
شگفتی دیگر این خیابان اینکه در وسط آن صدها درخت نخل کاشته شده که نشان از سرسبزی، شهدآفرینی، سربلندی و بالندگی است، یعنی همهی آنچه استاد باستانی پاریزی نمونه و سمبل آن بود. نمیدانم آیا خیابان دیگری به وجود این همه نخل، مزین هست؟ شگفتا که همهی این مشابهتها اتفاقی و بدون محاسبهی قبلی صورت گرفته است.
خیابان میرزارضا کرمانی: بیگمان، شلوغترین، آشوبترین، پر رفتوآمدترین و پرحدیثترین خیابان کرمان، خیابان میرزارضاست. اگر باور ندارید سری به آن بزنید و ببینید چگونه آدم سرسام میگیرد. درست مثل زندگی پرآشوب و سرشار از غوغای میرزا که انگار ناف او و خیابانش را با هم بریدهاند، زیرا از آغاز زندگی تازمانی که حلقهی دار بر گردنش بوسه زد، یک روز آرام نداشت.
میرزارضا دورهی نوجوانی را در بازار کرمان به شغل شالفروشی سپری کرد. در ایام جوانی، بر سر موقوفه وکیلآباد نرماشیر، نامهای به عبدالحمید میرزا حاکم کرمان (1309 – 1256 ق) نوشت و با او سرشاخ شد، حاکم، نامهاش را برای رسیدگی و اظهار نظر به آیتالله وقت ـ حاج ابوجعفر ـ (1314- 1258 ق) ارجاع داد، چند روز بعد میرزا به حاج ابوجعفر مراجعه کرد و خواستار پاسخ شد، او گفت نامهی شما باید بررسی شود، در این موقع میرزا در حضور شاگردان آقا فریادش را بلند کرد که: من خودم آیتالله هستم، حالا تو برای من از بررسی سخن میگویی؟ وخلاصه چنان بیحرمتیهایی به آقا کرد که شاگردانش برخاستند، دهان او را گرفتند و کمی ادبش کردند.
یک بار، شالی به کامرانمیرزا نایب السلطنه – فرزند ناصرالدین شاه (1308 فروردین – 1235 تیر) فروخت، مدتی پرداخت وجه آن به تأخیر افتاد، یک روز میرزا به سرای کامرانمیرزا رفت و در حضور جمع، رو به او کرد و گفت: این شالی که بر تن داری، از من خریدی و پولش را نمیدهی، اوکه سخت عصبانی شده بود، «آقا بالاخان» را خواست و گفت با هر یک ریال پول شالی که به میرزا میدهید، یک پسگردنی هم به او بزنید!! میرزا میگوید: «مرا بیرون برده یک هزار و دویست تومان شمرده دادند، لکن تو سری و پشت گردنی به من زدند» (فرمانفرمای عالم، 1364، ص 278)
میرزا رضا به خاطر عصیانگریهایش بارها زندانی شد، یکبار 4 سال در کند و زنجیر بود، سرانجام هم به عثمانی(ترکیه) رفت، و با سیدجمالالدین اسدآبادی ملاقات کرد، به ایران برگشت، عکسی از ناصرالدین شاه تهیه کرد و به دیوار اتاق خانهاش آویخت و مدتها با تفنگ اورا نشانه میگرفت تا ترساش بریزد، سرانجا هم در حریم امن حضرت عبدالعظیم، ناصرالدین شاه را به قتل رساند (جمعه 17 ذیقعده 1313)، و چندی بعد، خود نیز به دار مکافات آویزان شد. به راستی همخوانیِ وضعیتِ خیابانِ میرزا و زندگی پرهیاهویش تعجب ندارد؟!
خیابان فردوسی: از چهارراه طهماسبآباد، به عنوان قلب تپنده شهر، آغاز میشود و در ابتدای آن، خانه فرهنگ و هنر و باغ موزه هرندی خودنمایی میکند. درست مثل قلب تپنده فردوسی که میکوشید تا چهارراه حماسه و فرهنگ و فضیلت و هنر را در اثری به نام شاهنامه بیاراید و سبزستانی از اندیشه و موزهای از هنر را به تاریخ بسپارد و جاودانگی خویش را رقم بزند.
بلوار فردوسی، با سروهایی آذین یافته تا نشانی از سروهای بلند استقامت و ایثار همچون آرش کمانگیر، دلبستهِ فردوسی باشد که جانش را در چلّه کمان گذاشت تا به تورانیان و همه جهانیان بفهماند که عشق به وطن یعنی چه؟ ایرانی که برای پاسداری از هر وجب خاک آن، جان آرش و آرشها، بسیار بیبهاست.
از چهارراه طهماسبآباد و باغ موزه هرندی و خانه فرهنگ و هنر که میگذریم، به مقبره «عباسعلی» یعنی آسیدعباس، فرزند آقا سیدعلی، ملقب به طباطبایی میرسیم که به عنوان واعظ ویژه، به همراه عباس میرزا ولیعهد به کرمان آمد و در یکی از شبها، پس از روضهخوانی، سکته کرد و از دنیا رفت و به دستور ولیعهد، در اینجا که «چوپان محله» نام داشت و منطقهای سبز و خرم و دارای آب قناتی زلال و گوارا بود به خاک سپرده شد و به تدریج، برخی همشهریانی که گاه مهمان نوازی را از حد میگذرانند، لقب «امامزاده» پیدا کرد تا مخاطب فردوسی قرار گیرند که ای اهل خرد
نکوتر هنر مرد را بخردی است / که کار جهان و ره ایزدی است
همیشه خرد را تو دستور دار / بدان جانت از ناسزا دور دار
خرد حکم میکند که دست کم، به اندازهی نیمی از حرمتی که برای آسیدعباس طباطباییِ روضه خوان، یا همان «عباسعلی» میگذارید، برای کسانی چون: «سیدعلویه» که جانش را فدای رهایی مردم کرمان از چنگال خونریز آقامحمدخان کرد یا هممقبرهای او «ناظم الاسلام کرمانی» که با نوشتن «تاریخ بیداری ایرانیان» ایرانیان را بیدار کرد ـ یا حاج میرزا محمدرضا احمدی آیتالله کرمانی که با فلک شدن او بدست ظفرالسلطنه جرقه مشروطه زده شد و ... برای این نامآوران و خداجویانتان هم ارزش قائل باشید، در حالیکه یقین دارم برخی کرمانیها اصلاً نمیدانند مقبره این عزیزان کجاست؟!
باری به سه راهی خیابان «سپه» که میرسیم، طنین آوای فردوسی را میشنویم که:
سکندر «سپه» را به بابل کشید / زگرد سپه شد هوا ناپدید
در اینجا به حضرت فردوسی عرض میکنم که قربانت گردم، اگر بودی و میدیدی که سپاه این اسکندرِ ناستوده، در کرمان چه بلایی بر سر مردم درآوردند و چه فجایعی را رقم زدند و لشکریان خستهی او بعد از گذر از «گدروزیا» چگونه خستگی خود را در کرمان تکاندند و هوا را نیلگون کردند، آن وقت به جای بابل، از نام کرمان بهره میبردید و میفرمودید:
سکندر «سپه» را به کرمان کشید / زگرد سپه شد هوا ناپدید
بگذریم، کمی پایینتر از سه راه سپه، به «اداره ثبت اسناد» میرسیم و ثبت شاهنامه به عنوان معتبرترین سند هویت ایران و ایرانی در ذهنمان نقش میبندد و سرانجام «پارک نشاط» با یک دنیا سرسبزی و نشاط، پایان این خیابان و فردوسی را نشسته بر سکویی میبینیم که میفرماید: «شاهنامه آخرش خوشه» کدام خوشی، بیشتر از آنکه خیابانِ زندگی به سبزستانی پر نشاط ختم شود؟ البته شاهنامه من اینگونه پایانی نداشت، ولی خوشحالم که خیابانم در کرمان چنین پایان خوشی دارد.
نظر خود را بنویسید