فردای کرمان ـ سیدمحمدعلی گلابزاده: پیری، روزگار بیترحمی است، وقتی از ره رسید، چشم خود را به روی ایّام گذشته می بندد و آن همه تلاش و پویائی و جست و خیز را فراموش میکند و آدمی را زمینگیر میسازد. شاید به همین دلیل است که این ضرب المثل در فرهنگ ما جاری و ساری شده است که «روزهای آخر، روزهای نامردی است»
این مقدمه در خصوص پزشک فرزانهای مصداق دارد که نه تنها در روزگار جوانی و میانسالی، بلکه تا همین چند سال پیش، برای عرضه خدمت و کارآفرینی و گسترش امر پزشکی و درمان، سر از پا نمیشناخت، تا آنجا که برخی دوستان، سبقه مهندسی و کارآفرینی را برتر از پیشینه پزشکی و طبابت او میدانستند.
دکتر علی سامزاده، پزشک گرانقدری است که نه تنها دعای خیر هزاران بیمارِ شفا یافته را بدرقه راه خود دارد، بلکه خدمات شایسته دیگری انجام داده که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. او به راستی «سام» عرصههای خدمتگزاری و مبارز خستگی ناپذیری است که گوئی فردوسی، این بیت را در خصوص او سروده که:
سپهکش چو قارون، مبارز چو «سام» سپه تیغها بر کشد از نیام
زیرا دکتر سامزاده، با سلاح و صلاح دانش به نبرد اهریمن بیتفاوتی و تنآسائی رفت و هر جا رسید بذر خدمتی افشاند، آنگونه که امروز حاصل و بهره آن را در خیریه درمانی حضرت سجاد ـ مجموعه درمانی پارک نشاط ـ بیمارستان الزهرا ـ درمانگاههای هلال احمر یزد و... میتوان دید.
یادم نمی رود همین چند سال پیش، هنگام عبور از خیابانی در یزد، روزنامهای را به دیوار یک کتابفروشی دیدم که عکس دکتر سامزاده در صفحه اول آن چاپ شده بود، با تردید، جلو رفتم و نام دکتر علی سامزاده را زیر عکس دیدم و مطئن شدم که اشتباه نمیکنم. روزنامه را خریدم و شرح مفصلی از خدماتی که او در یزد انجام داده بود را خواندم: «ساخت بیمارستان سیدالشهدا، چندین درمانگاه، چند باب حمام، لولهکشی آب روستائی، ساخت جاده و در کنار اینها، طبابت و درمانگری و،..» چنین بود که هم قدرشناسی یزدیها را ستودم و هم به وجود این کرمانی خدمتگزار و تلاشگر بالیدم، مردی که برای عرضه خدمت، حد و مرز نمیشناخت. آری به وجود او افتخار کردم و صحّت این ضربالمثل برایم صدچندان شد که «میوه، پای درخت می افتد»، زیرا او از نسل سید بزرگواری است که امروز مقبره او به نام «آقا» در خیابان 17 شهریور به عنوان دارالقرآن و کتابخانه عمومی، زیارتگاه و محل مطالعه علاقمندان است.
مرحوم حاج سیدجواد شیرازی که پس از فاجعه آقامحمدخان قاجار، از شیراز به کرمان آمد و حوزههای علمیه را بازسازی کرد، شهرت او به ویژه در بیان ویژگیهای مثنوی و تدریس دو بیت از اشعار مثنوی مولانا، آن هم در طول یک فصل یعنی چهار ماه، در مدرسه معصومیه کرمان، حاج ملاهادی سبزواری را به کرمان کشانید تا او به صورت فردی گمنام با دختر فرّاش مدرسه ازدواج کند و روزها به جاروکشی مدرسه بپردازد و در عین حال به درس حاج سید جواد هم گوش فرا دهد. فراموش نکنیم که حاج ملاهادی سبزواری، به عنوان بزرگترین فیلسوف قرن و صاحب «شرح منظومه» و نیز فقیه و شاعر توانائی بود که مجموعه «اسرار» از او برجاست و ناصرالدین شاه به هم صحبتی او افتخار میکرد و به دستور او بود که «آقا رضا عکاسباشی» از ایشان عکسی گرفت که هنوز در مجموعههای گوناگون از آن استفاده میشود. این را عرض کردم که بدانید چه کسی حاضر میشود در مقام یک جاروکش مدرسه علمیه، پای درس «جدّ دکتر سامزاده» یعنی حاج سید جواد شیرازی بنشیند و از دانش او بهره ببرد.
حاج سید جواد، علاوه بر مقام علمی، کارآفرین نیز بود و اولین دادگستری را درکرمان او پایه گذاری کرد، محل آن نیز «دیوانخانه امام جمعه» در بازار میدان قلعه است که «آقا» در آن به امور دیوانی مردم کرمان میپرداختند. علاوه بر این کتابهای ارزشمندی از ایشان بر جای ماند که امروز در کتابخانه دانشگاه تهران، مورد استفاده پژوهشگران است. همچنین چند باغ و خانه و مراکز مذهبی ... اینکه عرض کردم میوه پای درخت میافتد به این دلیل بود که یک امام جمعه و مجتهد مسلّم، از یکسو، چنان مجلس درسی داشته و هم دارای کارآفرینیهائی از ایندست بوده، درست مثل دکتر سامزاده که در طول قریب نیم قرن، هم طبابت کرد و هم کارآفرینی، از توسعه بیمارستان باهنر و ایجاد بخشهای جراحی اعصاب، ارتوپدی، آی سی یو، آزمایشگاه پاتولوژی، ایجاد درمانگاه ذغالسنگ و توسعه ساختمان انتقال خون و...
به راستی چند نفر مانند دکتر سامزاده در کرمان و ایران سراغ داریم که اینهمه عرصه خدمت کرده باشند؟ امروز که به دستبوسی دکتر سامزاده رفتم، خیلی دلم میخواست از او بپرسم هفتهای یا ماهی چند نفر از همتایان شما و یا داعیهداران حقشناسی و قدردانی به دیدارتان میآیند یا دستکم سراغتان را میگیرند؟ اما باور کنید دلم لرزید و ترسیدم که به من بگوید «هیچ» یا سالی، ماهی یک نفر!!
آیا فکر میکنیم که برف پیری بر سر ما نمینشیند و این روز تلخ، به سراغ ما نمیآید؟ درست است که دکتر سامزادهها، دیگر نیازی به این احوالپرسیها و سپاسگزاریها ندارند، اما غیرت قدرشناسی ما کجا رفته؟ مباد اینکه خدمتگزارانی از ایندست، زیر لب زمزمه کنند که:
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
بیائید تا هستند آنها را دریابیم، و الاّ افسوس و اندوه پس از آنها را چه حاصل؟
نظر خود را بنویسید