فردای کرمان ـ سیدمحمدعلی گلابزاده: خوشا بامداد بهار، در میان یاران مهرورز غمگسار و در صبح آدینه و سرای صحرائی که خنکای دلنشین از فراز آب افشانها، بر گونهی مهمانها بوسه بزند و سبزههای آویخته از در و دیوارش سلامگوی اصحاب فضل و همت و تلاش باشد تا حاضرین، با کولهباری از خاطرات شیرین، لحظه لحظههای آن بزم ماندگار را بر صحیفه دل و جان نقش بزنند.
اصلاً بفرض که هیچ کدام از این آذین و آئینها در میان نباشد، آیا در وانفسائی که «زمنجنیق فلک سنگ فتنه میبارد» همین که چشم آدم به دیدار یاران گرفتار در چمبرهی دردهای روزگار، روشن شود، کافی نیست؟ مگر نه اینکه «دیدن روی عزیزان، چشم، روشن میکند؟» مگر نه اینکه گرمی آغوشهای گشوده شدهی دوستان به روی یکدیگر، زمهریر فاصلهها را فرو میریزد و اندوه فراق را به فراموشی میسپارد، بر این اساس، تردید ندارم که شما هم خواهید گفت: «بزمی چنین میانه صحرایم آرزوست.»
باری در چهرهی هر کدام از مهمانان این محفل انس و بیریا که نگاه میکردی، دست کم یک واقعیت و رضایتمندی، به روشنی دیده میشد و آن درک لحظههائی هر چند کوتاه به همنشینی و گپ و گفت و درد دل با یاران همراه بود. اصلاً مگر نه اینکه فهمیدن و فهمیده شدن، از جمله نیازهای لازم همهی کسانی است که مدتهاست در آرزوی برون رفت از درونگرائی بسر میبرند و بودن با دوستان را بارقهی امید میدانند؟ همانها که از هم میپرسند، چرا این همه از هم دور شدهایم و نمیشنویم و شنیده نمیشویم.

بهر روی دیروز بامداد نیمه خرداد، به همت خدمتگزار کارآفرین و دلبسته خاک کرمان زمین که همواره بر آنست تا طرحی نو دراندازد و گردش چرخهای گوناگون فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و تولیدی را سرعت بخشد، بزمی به همین منظور بر پا بود که تعداد قابل توجهی از صحرادلان، در سرای «صحرا»، دل به یکدیگر سپرده بودند تا بر هر چه پریشانی و جدائی است خط بطلان بکشند و تصویری بشکوه از همدلی و با هم بودن را به تماشا بگذارند.
میداندار این بزم، «محسن جلالپور» بود که خدمات او در عرصه ساخت مسجد ـ احداث کتابخانه ـ ایجاد بنای درمانی و پیوند استخوان و اعضای نفیس کرمانی، ساماندهی و انتشار چندین مجموعه «راوق زیرجد» و... بر کسی پوشیده نیست، آن گونه که هر کس بخواهد خدمات او را شماره و تلاشهای گوناگونش را ستایش کند، هیچ دل نگران نیست که کسی این اقدام را مداهنه و چاپلوسی بشمار آورد «هر که را تردید باشد، گو بیا و خود ببین»
ویژگی دیگر این بزم، تلفیق گروههای فرهنگی، ادبی و هنری، دانشگاهی، حکیمان و پزشکان، کارآفرینان و تولیدگران، اصحاب رسانه و مطبوعات و... بود. خلاصه عناصر گوناگون تأثیرگذاری که معمولاً اجتماع آنها کمتر اتفاق میافتد، آنگونه که هم صوت دلنشین آوازها به این بزم رونق میداد، هم اجرای دلکش و دلپذیری که نشان دیگری از حُسن انتخاب بزم آفرینان بود و، هم سخنان و بیانات عرضه شده ـ البته بجز گفتههای اندک این هیچ ندان ـ باری سخنان جلالپور و شرح دیدارش از شهرهای کاشان و یزد و نظاره بناهائی که بوی مهربانی و سخاوت، از خشت خشت آنها به مشام میرسد و دیدار از محلههای قدیمی و کوچه پس کوچههائی که هنوز صدای گامهای رهگذرانشان، زیباترین ترانه کویر است، به این محفل و مجلس، معنا و مفهوم دیگری بخشید. او از مردمی گفت که از جای جای ایران و جهان آمده بودند تا زیباترین تصویرها را در میان همان دیوارهای کاهگلی و کوچههای آجر فرش و خانههائی با پنج دری و ارسی و... جستجو کنند. اصلاً کدام عاقلی به شهرهای کویر میرود تا در خیابانهایش «برجالعرب» آن هم از نوع نیمسوخته و آتش گرفته به بیند؟! مگر در این شهرها هتل پنج ستاره و تشریفات موجود در آن، آرزوست؟!
وقتی جلالپور، از بناها و محلههای قدیمی و بافت سنّتی موجود در شهرهای یاد شده سخن گفت، آه از نهاد همهی کرمان دوستها برآمد که صد البته افسوس از آنچه در دیار ما بر باد رفت و کسی هم جوابگو نشد! «نه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ». کجا رفتند خانه سردار، سر در اداره و شکر، بنای اولین اداره طرق، کوچههای آشتی کنان که نشانه اوج کرامت و مهربانی بشمار می رفت؟ کجا رفتند کوچه پس کوچههائی که دیوانخانه امام جمعه در بازار میدان قلعه را در سایه روشنای خود به مسجد ملک وصل میکرد؟ کو محله بازار شاه و بازار عزیز و بازار شتر؟ مگر با از دست دادن این آثار ـ به عنوان ردّ پای تاریخ این دیار ـ چه بدست آوردیم؟ مگر با نابودی بافت قدیم، چه بافت گرانبهائی را به دنیا عرضه کردیم؟ «... به هرچه درنگرم بیتو صد هزار افسوس».
برای نگارنده حقیری که بیش از نیمی از عمر ناقابل خود را صرف نشان دادن ارزشهای کرمان و کرمانی کرده، شنیدن توصیفات جلالپور و مقایسه یاد شده، فیلم «اشکها و لبخندها» را به تماشا میگذاشت، زیرا با یک چشم، در چنین محفل و مجلسی، میخندیدم و با چشم دیگر، با شنیدن این حرفها و تداعی آنچه عرض شد، میگریستم.
حُسن ختام سخنان جلالپور این توصیه بود که بیائید دل از آنها که یا دلی در گرو این شهر و دیار ندارند، یا دلشان در گرو روزمرگیهاست برکَنیم و همه آنها که دستی در بدن دارند آستین همت را بالا بزنند و نظیر کاشانیها و یزدیها، یا همشهریان فرزانهای که از کاروانسرای وکیل، هتل کاروانیکا ساختند و بر شوق دیدار کنندگان کرمانی افزودند ـ آنها که از ویرانههای خانه حاج آقا علی، بزرگترین خانه خشتی جهان را عرضه کردند علاقمندانی که خانههای کوچه آتشکده و خانه وزیری و... را بازسازی نمودند ـ بلند همتّانی که حمام ابراهیمخان را موزه سیم و زر ساختند و باقیات صالحات خود قرار دادند و... پای به میدان سازندگی بگذارند و باقی مانده آبروی این کهن دیار را حفظ کنند.
باری از این نکته نیز در نگذرم که کنار من، حامد حسینخانی، شاعر بلند آوزهایست که سرودههایش را از کندوهای عسل رابُر بیرون میآورد و در حریم سبزستان «چشمه عروس» طواف میدهد. کنار او «علیرضا هاشمینژاد» است که وقتی اثر جدیدش «گلستان در گلستان» را مینماید و چشم ما را به دیدار زیبائیهای صفحاتش مینوازد، گوئی پنجرهای به گلستان هنر میگشاید و ما را به طالقانِ درویش عبدالمجید و قزوینِ میرعماد و گیلانِ غرب کلهر میبرد. سمت دیگر من «احمد یوسفزاده» نشسته که جای بیست و دو نفرِ دیگرِ «آن بیست و سه نفر» را خالی میکند. مردی که اندوه روزهای سخت اسارت را به گلخند شادی و مهربانی میشکند. رو به روی من «دکتر محمد جواد فدائی» است استاد بیتکلفی که انگار تمام عمر خود را صرف تحصیل و تدریس نکرده و سالها، دارای مشاغل مهمی چون: رئیس دانشگاه و استاندار کرمان نبوده و... کنار او «مهندس مهدی ایرانی» است که برای اثبات اشتیاق به حضور در این محفل انس ـ ولاغیر ـ صبحانه خورده، آمده است و به یک شیرقهوه بسنده میکند، البته حتماً در خیال «خاندانهای کرمانیِ» دیگری هم هست تا پس از دکتر ایرانی بزرگ، او نیز دین خود را به کرمانیها ادا کرده باشد و ... که شرح آن، مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
چقدر خالی بود، جای استاد علی خسروی که با دوربین چشم خود، عکس حاضرین را بگیرد، سپس آنها را بر بوم نقاشی بنشاند و حیرت همگان را برانگیزد و یا نویسنده و مترجم توانا، همشهری عزیزمان علیاکبر عبدالرشیدی که ما را به کوچه پس کوچههای تاریخ کرمان ببرد و از چشمه «شیردوش» و از «سنگ کر» بگوید و گوشهای کم شنوا را به ارزش مواریث فرهنگی نوازش دهد.
و... پایان این گفتهها و شنیدهها و تجدید خاطرهها را «خواجو»ی بزرگمان رقم میزد که از پشت دروازههای قرون و اعصار ندا میداد که: آی مردم کرمان، روی مرا به زمین نزنید که هفت قرن پیش گفتم:
حدیث عشق زما یادگار خواهد ماند / بنای شوق زما استوار خواهد ماند
اساس عهد مودّت که در ازل رفته است / میان ما و شما برقرار خواهد ماند
زچهره هیچ نماند نشان ولی ما را / نشان چهره بر این روزگار خواهد ماند
از بلندای «تنگ الله اکبر» شیراز نظاره میکنم تا به بینم چگونه از تنگناهای موجود، پلکانی میسازید و تا چشمه خورشید بالا میروید.
کرمان 15 خردادماه 1405
نظر خود را بنویسید