فردای کرمان ـ گروه فرهنگ و هنر: دکتر سعید سهرابپور استاد دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف و عضو حقیقی هيئت امنای پارک فناوری پردیس از شهریور ۱۴۰۳ است. قائممقام سابق بنیاد ملی نخبگان و از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۹ رئیس دانشگاه صنعتی شریف بودهاست. وی دارای مدرک دکترا در رشته مهندسی مکانیک از دانشگاه برکلی در کالیفرنیا در سال ۱۳۵۰ است. همچنین عضو پیوسته فرهنگستان علوم بوده و به عنوان چهره ماندگار انتخاب شدهاست.
از مسئولیتهای اجرایی او میتوان به معاونت عمرانی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، معاونت عمرانی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ریاست دانشگاه بینالمللی امام خمینی و قائم مقام وزارت فرهنگ و آموزش عالی اشاره کرد.
آکادمی ملی مهندسی آمریکا در فوریه ۲۰۱۹ دکتر سهرابپور را «به خاطر تثبیت دانشگاه صنعتی شریف به عنوان یک مرکز رشد دانشگاهی و پیشرفت آموزش مهندسی و علوم در ایران» به عنوان عضو خارجی خود برگزیده است.
وی با چنین کارنامهی درخشانی که در اینجا به اختصار از آن یاد کردیم، امسال چهرهی شاخص هجدهمین دورهی جایزه مهندس افضلیپور در کرمان بود. پیش از آنکه برای گرفتن جایزه و انجام سخنرانی به جایگاه دعوت شود، دکتر علیرضا سعیدی معاون پژوهشی دانشگاه شهید باهنر که زمانی دانشجوی این چهرهی علمی و اجرایی کشور بوده، در بارهی زندگی و کارنامهی پر بار استاد خود سخنرانی کرد.
سخنان دکتر سعیدی نشان میداد که او اهمیت دکتر سهرابپور را، تنها محدود به فعالیتهای آموزشی و پژوهشی او در دانشگاه شیراز و صنعتی شریف یا بنیاد نخبگان نمیداند، بلکه او را بخاطر نیم قرن حضور تاثیرگذارش در مسئولیتهای مهم مراکز علمی تحسین میکند که توانست نام خود را در نظام دانشگاهی ایران ماندگار کند. این ویژگیهای دکتر سهرابپور را بهطور یکجا در کمتر مدیر علمی و آموزشی کشور میتوان سراغ گرفت. برای آگاهی بیشتر از سخنان دکتر سعیدی به گزارش مراسم اهدای جایزه در این ویژهنامه مراجعه کنید.
دکتر سهرابپور در ۸۴ سالگی همچنان دغدغهی دانشگاه، تحقیقات و دانشجویان نخبه را دارد، و بر این باور است که زمان بازنشستگی او فرا نرسیده، چون «به صبحی که در محیط علمی کشور عصر نشود، عادت ندارد.» او این علاقهمندی به خدمت را در جوانی تحت تاثیر همنشینی و جلساتیکه با شهید دکتر مصطفی چمران داشته تجربه کرده و آموخته است. همچنانکه، وقتی او پشت تریبون مراسم هجدهمین دورهی جایزه افضلیپور قرار گرفت، ترجیح داد کمتر از خودش بگوید و عمدهی صحبتهایش را به بیان خاطراتی از شهید چمران اختصاص داد؛ و از تاثیرپذیری خودش از مجاهدتهای او و سایر پژوهنگانی که ایثارگرانه کار کردهاند سخن بگوید.
دکتر سهرابپور در سخنرانی خود با توجه به زمان محدودی که داشت، از زندگی تحصیلیاش و دوستی با چمران و بعد حضور در دانشگاه شیراز و پس از آن دانشگاه شریف، و بنیاد نخبگان، تنها به اشارههای کوتاهی بسنده نمود، اما تاکید کرد زندگینامهی او اخیرا با کمک «پارک فناوری پردیس» تهیه و منتشر شده است، و در آنجا با تفصیل بیشتری به زندگی و زمانه و کارنامهاش پرداختهاند.
برهمین اساس، برای معرفی دقیقتر دکتر سهرابپور در این ویژهنامه کوشیدیم پا را از دایرهی آن سخنرانی کوتاه مراسم فراتر بگذاریم و با نقلهایی که خودش در کتاب یاد شده، با فراغبالی بیشتر از زندگیاش بیان کرده، فرصت را برای معرفی ایشان مغتنم بدانیم.
کتاب «مدیر شریف»، با عنوان فرعی «زندگی و زمانه دکتر سهید سهرابپور» کار مشترک و ارزشمند پژمان عرب و لیلا پارسافر است، که با بیانی موجز و نثری زیبا نوشته شده است. به خصوص که شیوهی معرفی دکتر سهرابپور در این اثر، بر پست و مقامهای مدیریتی او متکی نیست، و بر بستر وقایع مرتبط با انقلاب و رویدادهای علمی کشور تدوین شده است. ویژگی دیگر این اثر، آن است که زیر پوست این زندگینامه، خواننده میتواند از تجربههای زیسته و صحبتهای موجز دکتر سهرابپور برای غلبه بر چالشهای نظام دانشگاهی موجود درس بیاموزد.
از خاطرات او بر میآید که این استاد مکانیک دانشگاه صنعتی شریف ۸۴ سال پیش در یک خانوادهای که پدر ارتشی بوده، در تهران، چشم بر جهان میگشاید: « همینکه اولین برف نشست روی زمین و تا زانوهای من که پنج ساله بودم بالا آمد، هر سه نفر (سیمین، حمید و سعید) ذاتالریه گرفتیم، آنهم در خانهی اجارهایمان. خانه در دامنهی کوه بود و پشت پنجرههایش مثل بقیهی خانههای آنجا دریچههایی چوبی داشت تا زور سرما به هوای داخل خانه نرسد. سال ۱۳۲۷ بود و ما به خاطر پدرم ماکو بودیم. مادرم بدیعه باقری از همان هجده سالگی که به پدر ارتشیام ابوالقاسم سهرابپور بله گفته بود، میدانست هرچند وقت یکبار باید زندگیاش را از خانهاش در کوچه سعادت و خیابان مولوی تهران جمع کند و برود به استانی که ارتش تعیین کرده، حتی اگر سهتا بچه کوچک داشته باشد. هر سه تایمان را توی خانهباغی در کوچه سعادت به دنیا آورده بود...»
سهرابپور از همان دورهی ابتدایی اگرچه اهل ورزش هم بوده، اما همیشه برای درسخواندن اهمیت قائل بوده و شاگرد اول میشده است. او دورهی دبیرستان را در البرز گذرانده و این روحیه را تا زمان ورود به دانشگاه حفظ کرده، و پس از آن نیز با انتخاب رشته مکانیک، بدلیل موقعیت خوب تحصیلیاش، سرانجام بورسیهی دولت برای تحصیلات عالیه در خارج از کشور میشود: « با آنکه خیلی به ادامهی تحصیل در خارج از دانشگاه فکر نمیکردم، یکی از همان شاگرد اولهایی بودم که دانشگاه اعلام کرد باید به فکر مکاتبه با دانشگاههای معتبر خارجی باشم»
سرانجام او با چندین دانشگاه معتبر مکاتبه میکند و در همین زمان با توصیه خانوادهاش ازدواج میکند و منتظر نتیجهی پذیرش خود در یکی از دانشگاهها میماند: « تا زمان رسیدن پذیرش اولین دانشگاه، علاوه بر کار در آزمایشگاه، زبانم را هم تقویت میکردم؛ چون باید تا قبل از اعزام به خارج، در آزمون زبان که وزارت فرهنگ برگزار میکرد، شرکت میکردم و نمرهی لازم را به دست میآوردم.»
دعوتنامه از دانشگاه برکلی کالیفرنیا که میرسد، سرنوشت او هم رقم میخورد. در آنجا او با گروهی از دانشجویان ایرانی آشنا میشود که دکتر مصطفی چمران هم در آن حضور دارد: «چمران مثل من دوران دبیرستانش را در البرز خوانده و بعد رفته بود دانشکده فنی دانشگاه تهران و با شاگرد اولی آمده بود آمریکا. او برای کارشناسی ارشد رفته بود تگزاس. من از برکلی و دانشگاهی سر در آورده بودم که دکتر چمران، دکترایش را از آنجا گرفته بود؛ جایی که باید هم درس میخواندم و هم زندگی میکردم.»
دوستی با دکتر چمران باعث میشود او با موضوعات مذهبی و انقلابی آشنایی عمیقتری پیدا بکند: «کمکم جلسات دکتر چمران هم جدیتر شد و بخشی از وقتمان به مطالعهی موضوعات جلسه میگذشت» این فعالیتها همچنان تا پایان دورهی دکتری او ادامه مییابد: «من دیگر یک مسلمان سنتی که فقط نماز میخواند و روزه میگرفت نبودم. صاحب ایدئولوژی و آگاهی شده بودم. دیگر نمیتوانستم به اتفاقات دور و اطرافم بیتوجه باشم. جهانم بزرگتر از تهران و ایران شده بود؛ بهطوری که فلسطین، لبنان و مصر و حتی ویتنام هم در آن جا میگرفت. تصورم از ایران تغییر کرده بود. خاندان شاه را بهتر میشناختم و امام خمینی دیگر برایم فقط یک اسم نبود که سالها قبل در شعارهای مردمی که از کوچهی کنار خانهی خالهام رد شده بودند، شنیده بودم...»
این دوستی و رفتو آمد با دکتر چمران در آن زمان از چشم ساواک البته دور نمانده بود؛ سالها بعد اسناد ساواک که او را زیر نظر داشته میبیند: «در بنیاد شهید چمران قدم میزدم و یادگاریهای شهید چمران را میدیدم که برادرش دکتر هادی چمران یک کتاب را نشانم داد. آنطور که هادی چمران میگفت، کتاب یاران امام به روایت اسناد ساواک، یک مجموعهی چند جلدی بود و از آن مجموعه، یک جلدش در بارهی شهید چمران بود. صفحهای که از قبل تا زده بود، باز کرد و گفت بخوان. گزارش ساواک از جلسههای یکشنبهی ما بود. نوشته بود: برابر اطلاع، از مدتی قبل در برکلی، هر دو هفته یکبار در روزهای یکشنبه، جلسهای سری تشکیل میگردد که عنوان مذهبیون را دارد که در آن عدهای به تعداد ۲۰ الی ۲۵ نفر شرکت میکنند. موسس این جلسات مصطفی چمران میباشد و بعضی از شرکتکنندگان عبارتاند از: شهناز مقربی، داریوش رفیعنژاد و سعید سهرابپور و همسرش. پدر نامرده سرتیپ ژاندارمری بوده است. سهرابپور دانشجوی دولتی است و جزو شاگرد اولهایی است که از طرف وزارت علوم، هزینهی تحصیلی دریافت میکند. در این جلسات در بارهی فلسفه اسلامی و به وجود آوردن یک حکومت دموکراتیک اسلامی و از بین بردن حکومت فعلی و رژیم سلطنت بحث میگردد.»
سهرابپور بعد از اخذ مدرک دکتری در سال ۱۳۵۰ تصمیم به بازگشت به ایران میگیرد، و پس از آن در دانشگاه شیراز مشغول به کار میشود. دور جدیدی در زندگی او آغاز شده است: « همسرم تهران ماند و من رفتم شیراز. باید کارهای اداری استخدامم در دانشگاه پهلوی را پیگیری میکردم. وقتی آمریکا بودیم، نامهنگاریهایش انجام شده بود. حتی در نامهای که از طرف رئیس بخش مکانیک دانشکده مهندسی آمد، مشخص شده بود چه درسهایی باید بدهم... قرار شد با حقوق ماهی ۶ هزار تومان تدریسام را به عنوان استادیار در بخش مکانیک دانشکده مهندسی دانشگاه پهلوی شیراز شروع کنم.»
خاطرات شیراز که بعدها وقایع انقلاب و سالهای پس از پیروزی و روزهای سخت جنگ تحمیلی و واقعه مکه و شهادت دکتر چمران را در پی دارد و تجربههای دکتر سهرابپور از این همه رویدادها و مسئولیتهایی که او در دانشگاه شیراز داشته همه در بخشهایی از این کتاب خواندنی است، اما از آنها که میگذریم به موقعیتی از زندگی حرفهای دکتر سهرابپور میرسیم که از هر جهت واجد اهمیت است: «دکتر ریاضی رئیس دانشگاه شیراز قبول نمیکرد از آن دانشگاه بروم. درخواست انتقال به دانشگاه صنعتی شریف تهران را داده بودم... مجبور شدم به وزیر علوم نامه بنویسم...»
اقامت در شیراز تا نیمه دههی شصت به درازا میکشد، که با تلاش فراوان او بخاطر خانوادهاش که در تهران بودند، سرانجام موفق میشود تا به زادگاهش تهران برگردد: « در تهران غیر از تدریس در دانشگاه صنعتی شریف، مسئولیت جدیدی به من پیشنهاد شد. دکتر علیاکبر صالحی که از زمستان ۱۳۶۸ رئیس دانشگاه شریف شد و هم زمان حکم تاسیس دانشگاه بینالمللی امام خمینی را هم گرفت، من را به عنوان قائممقام و معاون آموزشی دانشگاه در شرف تاسیس امام خمینی منصوب کرد... برای دانشگاه، غیر از پیگیریهای مربوط به ساخت و ساز و تهیه تجهیزات آموزشی و دانشگاهی، باید برای رشتههای دانشگاهی و مسائل پذیرش دانشجوی بورسیه هم تصمیمگیری و برنامهریزی میکردیم.»
زمانیکه او در دانشگاه صنعتی شریف تدریس میکرده، بزرگترین اتفاق زندگی او رقم میخورد و به عنوان رئیس دانشگاه صنعتی شریف برگزیده میشود.
از فعالیتهای گستردهی عمرانی او در دانشگاه شریف که بگذریم، دکتر سهرابپور در بخش آموزش و پژوهش، با انجام حمایتهای هدفدار، برنامهای و تشکلهای نخبگانی موفق میشود چهرهای تازه و با تاثیرگذاری بیشتر برای این دانشگاه ترسیم کند.
دانشکده مدیریت در دانشگاه شریف
دکتر سهرابپور میگوید: ایدة ناب تأسیس دانشکدة مدیریت را دکتر مشایخی داد. خودش استاد دانشکدة صنایع بود. طرح خوبی بود. مهندسهایی که ما در دانشگاه تربیت میکردیم، نهایتاً باید میرفتند رئیس یک کارخانه یا واحد تولیدی و صنعتی میشدند و چقدر خوب بود اگر هم مدیریت یاد میگرفتند و هم اقتصاد. ایدهای که ما پسندیده بودیم، مخالفهای سرسختی داشت. یکی دو نفر به شدت مخالف بودند. به مدیریت و اقتصاد احساس نیاز نمیکردند. معترض بودند چه لزومی دارد دانشجوی رشتههای مهندسی برای خواندن نظریات مدیریتی و اقتصادی وقت بگذارد. برایشان مثال میآوردم؛ نمونههایی از دانشگاههای معتبر فنی و مهندسی جهان مثل MIT آمریکا که رشتة مدیریت و اقتصاد هم داشتند. طبق قانون باید موضوع را به شورای دانشگاه میبردیم. بردم و سعی کردم مخالفها را بیاورم توی جبهة خودم. سرسخت بودند؛ ولی سرانجام، تأسیس دانشکدة مدیریت رأی آورد.
راهاندازی دفتر شغلیابی دانشجویان
او در همین راستا، با اشاره به فکر تدریس دورة کارآفرینی توسط دکتر سید علیرضا فیضبخش میگوید: «او استادی بود با فن بیانی شگفتانگیز که میتوانست مخاطب را محو شیوه گفتوگویش کند. دکتر فیضبخش دست گذاشته بود روی یکی از مهمترین دغدغههای من. هموار کردن مسئلة اشتغال دانشجویان به حدی برایم مهم بود که با جهاد دانشگاهی جلسه گذاشته و از آنها خواسته بودم دفتری برای شغلیابی دانشجوها راهاندازی کنند؛ به این صورت که در دانشگاه، دانشجوهای جویای کار ثبتنام شوند و از طرف دیگر، با شرکتها و مؤسساتی که شغلهای متناسب با رشتههای تحصیلی دانشجویان ما داشتند، رایزنی صورت گیرد و بعد از برآورد نیاز آنها به نیروی انسانی متخصص، بین دانشجویان ما و آن مؤسسات ارتباط برقرار شود.»
ایدة برگزاری درس کارآفرینی
این چهرهی برگزیدهی جایزه افضلیپور ادامه میدهد: «دنبال حرفم را گرفته بودند؛ ولی به جایی نرسیدند و در آن شرایط بود که دکتر فیضبخش داشت برای حل دغدغة من ایدهپردازی میکرد. ایدة برگزاری درس کارآفرینی، فکر به موقع و خلاقانهای بود که حتماً بین دانشجوها هم مخاطب خودش را پیدا میکرد. پذیرفتم و دکتر فیضبخش شروع کرد به تدریس برای دانشجویانی که دغدغة کارآفرینی و شروع اشتغال داشتند. طبق سرفصلها، دانشجویان طی این دوره یاد میگرفتند برای راهاندازی شرکت از چه مسیرهایی بروند. همچنین در جریان مسائل مربوط به شرکت، مثل مالیات و قانون شرکتها و مسائل حقوقی و مخاطرات مربوط به آن هم قرار میگرفتند.»
پیشنهاد تاسیس مراکز رشد در دانشگاهها
تاسیس مرکز رشد، ایدهی دیگری بوده که آن هم در دورهی دکتر سهربپور مطرح میشود: «همان وقتها دکتر حمیدرضا ربیعی که استاد کامپیوتر دانشگاه بود، پیشنهاد خیرهکنندهای داد. پیشنهادش مکمل خوبی برای دورة کارآفرینی بود . دکتر ربیعی پیشنهاد داد اولین مرکز رشد در دانشگاههای کشور را تأسیس کنیم. مرکز رشد، گامی بزرگتر از دورههای کارآفرینی بود. دورة کارآفرینی فقط اطلاعات و شناخت دانشجوها را دربارة مسائل شغلی که پیش رو داشتند، افزایش میداد؛ اما مرکز رشد، فضا و امکانات را در اختیار گروهها و تیمهایی می گذاشت که میخواستند شرکتی را تأسیس و راهاندازی کنند. اعضای گروهها فقط دانشجو نبودند و بین آنها استادانی هم حضور داشتند که با چند دانشجو شرکتی نوپا را راه انداخته بودند و نیاز به حمایت داشتند. حمایتهای مرکز رشد به صورت ارائه خدمات آموزشی و مشاورة تبلیغات و بازاریابی بود تا حدی که رشد کنند و محصولاتشان در فرایند تجاریسازی قرار بگیرد.»
تأسیس پارک فناوری دانشگاه شریف
او میافزاید: «تأسیس پارک فناوری برای دانشگاه شریف، موضوعی بود که گاهی ذهنم را مشغول میکرد؛ اما اولین بار مهندس سید محمود رضا سجادی که رئیس دفتر همکاریهای فناوری ریاست جمهوری بود، پیشنهاد تأسیس پارک فناوری را با من در میان گذاشت...
چشمانداز ما برای پارک، جذب شرکتهای بخش خصوصی بود؛ اما زمین پارک، وسط برهوت قرار داشت و چشمشان را نمیگرفت. حتی وقتی حد و حدود زمین، حصارکشی شد و تأسیسات آب و برق و ... را تا پای زمین رساندیم، باز هم شرکتهای خصوصی جلو نیامدند. منتظر بودند ببینند کار به کجا میرسد. کمکم که دیدند بعضی شرکتها دست به کار شدهاند و دارند برای خودشان ساختمانهای شیک میسازند، از سایه بیرون آمدند و شروع کردند به طرح تقاضا برای آغاز فعالیت در پارک فناوری پردیس. امتیاز معافیت مالیاتی که برای شرکتهای فعال، در پارک فناوری در نظر گرفته شود بود، انگیزة خیلی خوبی برای جذب شرکتهای دانش بنیان بزرگ شد.
هر طور بود، پارک فناوری شکل گرفت و جای خودش را کمکم بین شرکتهای دانش بنیان باز کرد.
پارک در همان حد باقی نماند و با تلاشهای مهندس مهدی صفارینیا رفتهرفته تبدیل شد به بهشت فناوری خاورمیانه و توانست بیش از چهارصد شرکت دانش بنیان را در خودش جا بدهد و زمینة صادرات بسیاری از محصولات هایتک را فراهم کند.»
ورود به بنیاد ملی نخبگان کشور
دکتر سهرابپور در بارهی چگونگی ورودش به بنیاد ملی نخبگان میگوید: «دکتر سلطانخواه از وقتی شنیده بود دوره ریاستم در دانشگاه شریف تمام شده، پیشنهاد کرد بروم بنیاد نخبگان، او معاون علمی و فناوری رئیس جمهور و رئیس بنیاد نخبگان بود و میخواست من به عنوان قائم مقام او در بنیادی شروع به همکاری کنم که ایده اصلی تاسیس آن را رهبری داده بودند. رهبری اوایل دهه هشتاد، در جلساتی که با استادان و رؤسای دانشگاهها برگزار میکردند. بارها و بارها تأکید کرده بودند از ظرفیت علمی نخبگان برای توسعه کشور استفاده شود.»
او توضیح میدهد: «بنیاد نخبگان، نهاد نوپایی بود و تازه حدود شش سال از تأسیس آن میگذشت که پذیرفتم برویم آنجا. اوایل در همان کارهایی مشغول شدم که از قبل در نهاد پیگیری میشد، ولی از بهمنماه که با خانم سلطانخواه احضار شدیم بیت رهبری، مأموریت من و بنیاد تغییرات زیادی کرد. غیر از ما، رؤسای سه قوه، تعدادی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی و وزرای علوم، بهداشت و آموزش و پرورش هم در آن جلسه حضور داشتند. موضوع جلسه، نخبگان بود. رهبری دو سؤال پرسیدند، دو سؤالی که راهگشای ما در فعالیتهای بنیاد نخبگان شد، اول پرسیدند آماری از تعداد نخبگان داریم یا نه؟ سؤال دومشان دربارة سند راهبردی بود.»
سهرابپور در ادامه اذعان میکند: «نه آماری از نخبگان داشتیم و نه سند راهبردی، همان دو سؤال کافی بود تا از فردای آن روز برای تهیة سند راهبردی و جمعآوری آمار در نخبگان، برنامهریزی و اقدام کنیم. برای تهیة سند، مصاحبههای متعددی با صاحب نظران انجام دادیم و دو سه تا کنفرانس هم برگزار کردیم. نتیجة مصاحبهها و کنفرانسها با اهالی فن، به شورای عالی انقلاب فرهنگی فرستاده شد.»
او در تشریح کارهایی که در این بنیاد دنبال کرده این را هم اضافه میکند: «تهیة سند چند ماه موضوع جلسات شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. نهایتاً سند مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی با تأیید رئیس جمهور به سراسر کشور ابلاغ شد . با ابلاغ سند یکی از توصیههای رهبری را عملی کرده بودیم، ولی جمعآوری آمار به این سادگیها نبود. در اولین قدم میخواستم بدانم صد نفر برتر کنکور هر سال و المپیادیها در چه وضعیتی هستند. آیا در ایران مانده یا مهاجرت کردهاند؟ اگر مهاجرت کردهاند در چه شرایطی به سر میبرند؟»
سهرابپور ادامه میدهد: «با کمک نمایندگیهای استانی بنیاد نخبگان، آمار را تهیه کردم، مشخص شد تعداد زیادی از کسانی که برای ادامه تحصیل رفتهاند، دوباره برگشتهاند. از رشتههای علوم انسانی معمولاً کسی مهاجرت نکرده بود. از رشتههای پزشکی هم به ندرت مهاجرت کرده بودند. طبق آمار. بیشتر مهاجران از رشتههای ریاضی و فیزیک بودند. یکی از برنامههایم به روز نگه داشتن،آمار سالیانه بود تا هم برای استفاده در دبیرخانة جذب نخبگان به روز باشد و هم برای استفادة نهادهای دیگر در اجتماعات نخبگانی؛ یکی از آن اجتماعات در حاشیة سفرهای بینالمللی رؤسای جمهور شکل میگرفت.»
حمایت از نخبگان داخل و خارج
دکتر سهرابپور با اشاره به اینکه برای نخبگان خارج از کشور نیز برنامهی ویژهای داشتیم، توضیح میدهد: «همة دانشگاههای خارج از کشور برای ما معتبر نبودند، در مرحله اول چهارصد دانشگاه را به عنوان دانشگاه معتبر تعیین و لیستی از فارغالتحصیلان و شاغلان در آن چهارصد دانشگاه را تهیه کردیم. کمکم دایرة انتخاب محدودتر شد و از چهارصد دانشگاه رسیدم به دویست دانشگاه معتبر و سپس رصد نخبگان فارغالتحصیل یا شاغل در آن دانشگاهها را شروع کردیم.»
او میافزاید: «برای انتخاب نخبگان داخل و حمایت از آنها، علاوه بر قرار گرفتن در لیست صد برگزیدة اول کنکور هر سال و برندگان المپیادها، معیارهای دیگری هم داشتیم. فقط کسب رتبه، معیار انتخاب و حمایت نبود. به محض ورود به دانشگاه، معدل سالهای دانشجویی و روند تحصیل هم رصد میشد، چون ممکن بود کسی جزو فهرست برگزیدهها باشد، اما طی دوران تحصیل به هر دلیلی دچار افت تحصیلی شود. چنین افرادی باید از گردونة حمایت بنیاد خارج میشدند. همچنین امکان داشت کسی در لیست صد برگزیده نباشد، اما میتوانست در دوران تحصیل، ویژگیهای نخبگانی را کسب کند و در سایة حمایت بنیاد نخبگان قرار گیرد.»
دکتر سهرابپور با بیان اینکه طبق آییننامه، نخبگان خارج را محدود نکردیم و دستشان را برای انتخاب شیوة کمک آنها به ایران باز گذاشتیم، میافزاید: « آنها میتوانستند به طور کامل برگردند و با مراکز دانشگاهی و علمی کشور همکاری کرده یا به صورت پاره وقت برای برگزاری سخنرانی و کارگاه و شرکت در سمینار دفاع دانشجوها در ایران حضور پیدا کنند. مزیتهای گزینة دوم برای خیلی از نخبگان جذاب بود».
او در همین راستا خاطرنشان میکند: «آنها میتوانستند در مدت حضورشان برای فعالیتهای علمی و پژوهشی هم خانوادههایشان را ببینند و هم به کشور کمک کنند. طرح محبوبی شد. از طرفی با حضور آنها در ایران، دانش استادان و دانشجوهای استفاده کننده از کارگاهها و سمینارها به روز میشد و در جریان آخرین دستاوردهای علمی قرار میگرفتند و از طرف دیگر، دید آنها نیز اصلاح میشد. میتوانستند در ایران دور از بمباران اطلاعاتی خارجیها با چشم خودشان واقعیتها و تغییرات و پیشرفتهای ایران را ببینند و برای خدمت به مردم کشورشان مشتاقتر شوند و حتی تصمیم بگیرند برای همیشه برگردند. فقط کافی بود تقاضای بازگشت و فعالیت دائمشان را به دفتر جذب نخبگان ارسال کنند.»
طرحی برای جذب نخبگان خارج
برنده جایزه افضلیپور ادامه میدهد: «بنیاد برای ارسال مدارک, شیوهنامة مخصوصی داشت؛ شیوهنامهای که اسمش شد « آییننامة شهید شهریاری»؛ درخواستها و مدارک دریافت شده، برای بررسی و ارزیابی به کارگروههای تخصصی مهندسی، پزشکی، علوم پایه، علوم کشاورزی و منابع طبیعی، علوم انسانی، معماری و هنر ارسال میشد. بعد از بررسی مدارک و سابقة علمی و تحصیلی، در صورت پذیرش فرد به عنوان نخبه، او را به دانشگاههایی که تمایل داشت با آنها همکاری داشته باشد، معرفی میکردیم. مرحلة نهایی جذب به عهدة دانشگاه و مراکز علمی بود و ما نمیتوانستیم ملزمشان کنیم که حتماً فرد معرفی شده را حذب کنند،»
او میافزاید: « انتخابهای ما در کارگروهها طبق شاخصهایی سختگیرانه آنقدر دقیق و موشکافانه بود که دانشگاهها برای جذب نخبههای معرفی شده، درنگ نمیکردند. خوبی دیگر طرح این بود که گاهی دانشگاهها، مجوز جذب هیئت علمی نداشتند، ولی ما مجوزجذب اضافه داشتیم و دانشگاه میتوانست در صورتیکه خواهان نخبههای معرفی شدة ما باشد، از طریق ما آنها را جذب کند.»
تشکیل دفتر جذب نخبگان و استعدادهای برتر
سهرابپور میگوید: «هنوز یک سال از پیوستنم به بنیاد نخبگان نگذشته بود که تشکیل دفتر جذب ویژة نخبگان و استعدادهای برتر در هیئت عالی جذب شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب شد. مصوبة دیگر این هیئت، استقرار دبیرخانة دفتر جذب در بنیاد ملی نخبگان بود. دکتر سلطانخواه بعد از این مصوبات در آبان 1390 من را که همچنان قائم مقام او در بنیاد بودم، به عنوان رئیس دفتر جذب نخبگان منصوب کرد و وظایف ویژهای به عهدهام گذاشت.»
او میافزاید: «یکی دیگر از برنامههای بنیاد، حمایت از نخبگان داخل کشور بود. همانطور که مصمم شده بودیم شرایط بازگشت و جذب نخبگان خارج از کشور را به ایران فراهم کنیم، سعی میکردیم به وضعیت اشتغال فارغالتحصیلان دکترا نیز بپردازیم، چه برای استخدام و چه برای ادامه تحصیل در دورة پسا دکترا. روند استخدام به عنوان هیئت علمی دشوار و زمانبر بود و امکان داشت فارغالتحصیل دکترا نتواند معصل این روند اداری و زمانبر شود و تصمیم به مهاجرت بگیرد. ما حلقة واسط بین دانشجویان و دانشگاه و مراکز علمی بودیم و روندهای اداری را کوتاهتر میکردیم. طرح جایزة علامه طباطبایی هم از همان سال شروع شد. در این طرح هر سال استادان ممتاز و پژوهشگران برتر معرفی و حمایت میشدند.»
سرانجام دورة مسئولیت خانم دکتر سلطانخواه در بنیاد تمام میشود و به جایش دکتر سورنا ستاری که از دانشجویان دکتر سهرابپور در دانشگاه شریف بوده مسئولیت میپذیرد. او با اشاره به دکتر سورنا ستاری میگوید: «همدیگر را خوب میشناختیم، به عنوان رئیس بنیاد نخبگان و معاون علمی و فناوری رئیس جمهور مصنوب شد. با حضور دکتر ستاری در بنیاد نخبگان، دعوت از فارغالتحصیلان دانشگاههای برتر جهان نظاممندتر شد.»
بازنشستگی رسم من نیست
دکتر سهرابپور با گذشت بیش از نیمقرن تدریس، پژوهش و مدیریت اجرایی هنوز هم دغدغهی خدمت دارد، و به بازنشستگی بر اساس ضرورت مقررات تن میدهد؛ در همینحال معتقد است دستهایش همچنان آمادهی خدمت هستند؛ هنوز او میتواند و هنوز میخواهد: «اگر استاد نمونه نشده بودم، میتوانستم طبق قانون دانشگاه با درجة استاد تمامی در 70 سالگی بازنشسته شوم؛ ولی استاد نمونه شده بودم و باید تا 73 سالگی تدریس میکردم. انتخاب شدنم به عنوان استاد ممتاز هم سه سال دیگر به سالهای تدریسم اضافه کرد. بالاخره در 76 سالگی رسماً بازنشسته شدم؛ ولی رسم من بازنشستگی نبود. به صبحی که در محیط علمی عصر نشود، عادت نداشتم. خودم به دکتر ستاری پیشنهاد کردم به صورت افتخاری در دفتر جذب نخبگان مشغول باشم. نه نیاورد. قبول کرد و شدم دبیر هیئت اجرایی جذب ویژة نخبگان در دانشگاهها.
بقیة فعالیتهایم را هم ادامه دادم. گاهی در فرهنگستان علوم بودم و گاهی سرگرم جشنواره خوارزمی و دیگر برنامههایی میشدم که از قدیم با آنها همکاری داشتم.»
آیین نکوداشت و جایزه سهرابپور
دکتر سهرابپور، در مرور خاطراتش، از حقشناسی دانشگاه و اطرافیانش هم اینگونه یاد میکند: « طبق متن دعوتنامه، دانشگاه برای من به « پاس پنج دهه خدمات علمی اجرایی بدیع و ماندگار به آموزش عالی کشور»، در آمفی تئاتر دانشکدة مدیریت، همان دانشکدهای که برای تأسیس آن، جنگیده بودم آیین نکوداشت برگزار شد. خبر «جایزة سهرابپور» را هم در همان آیین نکوداشت اعلام کردند. حامی مالی جایزه، دکتر مصلینژاد و بنیاد فرهنگیاش بود. تصمیم گرفته بود به مدت پنجسال از دانشجویان برگزیدة دورة دکترا به میزان هر سال 200 میلیون تومان حمایت مالی کند. سردیس من را هم در همان برنامه رونمایی کردند...
* به نقل از ویژهی هجدهمین جایزه افضلیپور، هفتهنامه استقامت، شماره ۹۱۶
نظر خود را بنویسید