فردای کرمان ـ دکتر محمدرضا صرفی: دوربین خبرنگار رویِ دستهایِ آفتابْخوردهی مردِ دلاور قفل شد. آستینهایِ خود را تا آرنج برای وضو گرفتن بالا زده بود. نقطه به نقطهی دستش پُر بود از آثارِ مُتوَرم و سرخْ رنگِ نیشِ پشهها.
دلم از قصّه آتش گرفت. دستهایش حالتِ بدنِ کسی را داشت که به بیماریِ آبله مرغان مبتلا شده باشد.
حفاظت از جزیرهی خارک و تنگهی هرمز، مرا به یادِ جزیرهی مجنون در زمان جنگِ تحمیلیِ صدام انداخت. رزمندگان و شهدایِ مجنون در برابرِ دیدگانم صف کشیدند. میخواستم بغضم را فرو بخورم، ولی اشک امانم را برید.
بار دیگر دوربین حرکت کرد. رویِ درختچهای کوتاه، و در لابلای شاخههایِ بیبرگ، سنگر دیدهبانی قرار داشت. دیدهبان، بدون آنکه پناهگاهی داشته باشد، رویِ تختهای که بین شاخهها گذاشته بودند، ایستاده بود و چشم از تنگهی هرمز برنمیداشت. هیچ چیز از دیدِ چشمانِ دقیق و دوربینش خارج نبود.
جزیرهی خارک انگار خودِ جزیرهی مجنون بود. انگار شهدایِ مجنون بار دیگر به دنیا برگشته بودند تا از ایرانِ مظلوم، اما شکوهمند، در برابرِ اهریمنانِ زشتْکردار و بداندیش دفاع کنند.
بچهها در جزیرهی مجنون به پشههایی که هر یک بدون آنکه اغراق کنم، به اندازهی یک بندِ انگشت بود، پشه نمیگفتند، آنها نام دیگری داشتند و به «میگ» و «میراژ» معروف بودند. دلاورانِ خارک هم به پشهها «فانتوم» و « اف ۳۵» میگویند.
اگر احیاناً به لطفِ پمادهایِ بدبو، لحظاتی از درد گزیدن و نیش آنها در امان میماندی، از صدایِ وزوزِ زیر و لجْ درآورشان، لحظهای امان نداشتی.
در جزیرهی مجنون موشهایی بود که بچهها از ترسشان غذا را با هزاران لطایفالحیل به سقف سنگرها آویزان میکردند و رزمندگان آنگاه که از شدت خستگی، به جایِ خواب، بیهوش می شدند، با پوتین میخوابیدند تا از گاز گرفتنهایِ دردناکِ موشها در امان باشند، با اینحال، گاه، تکههایی از بدن بچهها را میکَندند و میخوردند. این موشها در جزیرهی خارک نیز حاکمانِ بلامُنازع هستند.
گرما و هوایِ شرجی نیز ظلمتی بر ظلمتهایِ دیگر و رنجی بر رنجهایِ دیگر جزایرِ مجنون و خارک است.
جزیرهی خارکِ امروزین، همان جزیرهی مجنونِ دیروزین است.
چقدر دلم میخواهد بر دست و پایِ دلاورمردانِ جانْ بر کفِ جزیرهی خارک بوسه بزنم و دورشان بگردم.
ایکاش، لااقل، به اندازهی یک بادبزن برایشان مفید بودم. / ۲۴ فروردین ماه ۱۴۰۵
نظر خود را بنویسید