فردای کرمان ـ فاطمه هجینینژاد: جلیل امیری، نویسنده و کارگردان مطرح تئاتر در کرمان، از چهرههایی است که با حضور مستمر در پروژههای نمایشی مختلف، مسیر حرفهای خود را با دقت و جدیت طی کرده است. او در تازهترین تجربهی هنری خود، با نمایش ارزشمند «مغاک»، بار دیگر به صحنه بازگشته است؛ اثری که نویسندگی و کارگردانی آن را بر عهده دارد و با حمایت محمود افصحی تهیه کننده هرشب در مدرسه هنرهای نمایشی شهرایران، به روی صحنه میرود. این نمایش از ۱۶ اردیبهشت تا ۱۴ خرداد ماه با حضور گروهی از بازیگران توانمند از جمله علی کهن، مهدی ملکی، پریسا شاهمرادی، علی فهرج گوری، سپیده ایرانمنش، فاطمه شبانزاده، علی سلمانی، علی فرسنگی و امیر حسین فخار، اجرا میشود، و مخاطبان کرمانی با تماشای این اثر، تجربهای از یک تئاتر متفاوت را رقم میزنند.
در این گفتوگو، با جلیل امیری به بررسی فرآیند خلق تئاتر «مغاک»، چالشهای کارگردانی و نگاه ایشان به وضعیت امروز تئاتر میپردازیم.
آقای امیری بفرمایید مغاک را برای چه مخاطبی نوشته و کارگردانی کردهاید؟ و انتظار دارید مخاطب این اثر بعد از خروج از سالن با چه پرسش یا احساسی روبه رو شود؟
فرم نگرش من به تئاتر این است که تئاتر هنر قشر خاصی نیست! البته در تاریخ در یک مقاطعی برای قشری خاص بوده است، ولی بنیان و خاستگاه تئاتر برای کلیت مردم بوده. و ما وقتی میگوییم اجرای عمومی، یعنی همه میتوانند بیایند. پس اگر بخواهیم مخاطب را دستهبندی کنیم، من در تئاتر با این قضیه راحت نیستم و همیشه معتقدم تئاتر باید با بدنهی مردم ارتباط برقرار کند، ولی این به آن مفهوم نیست که سطح خودش را در حد کف پایین بیاورد. بلکه تئاتر باید به فراخور دانش و آگاهی مخاطبی که روی صندلی سالن مینشیند، دیتا بدهد، تجربه بسازد و پرسش و مفهوم ایجاد کند. ممکن است مخاطب سادهی ما فقط بیاید قصه ببیند و بگذرد و مخاطب عمیقتر هم یک سابتکست در نمایش ببیند و پرسشهای مختلفی برایش مطرح بشود. اگر این اتفاق در تئاتر نیفتد بهگونهای باید گفت که تئاتر ول معطل است! دکتر قطبالدین صادقی حرف زیبایی میزند که میگوید: «هنر تئاتر باید مفاهیم پیچیده را ساده کند.» من نمیخواهم مخاطبم را دستهبندی کنم! از یک زاویه میگویم که تئاتر باید با بدنه ارتباط بگیرد؛ اما از زاویهای دیگر، من به ضرورت اجرای نمایش فکر میکنم، یعنی این اثر و موضوع و این کار، الان چه سنخیتی با جامعه دارد؟ در شبکهی ارتباطی جامعهی ما چه کارکردی دارد؟ مخاطب باید وارد یک گفتوگو در یک بستر گفتمانی از جامعه شود. یعنی من باید با مخاطبم گفتوگو کنم! و در سطحبندی مختلف باید گفت و گوهای متفاوتی با افراد متفاوتی بسازم.

جرقهی اولیهی خلق داستان مغاک از کجا زده شد؟
من مغاک را در نخستین گام حدود سالهای ۹۶ به پیشنهاد یکی از دوستان تئاتری سیستان و بلوچستان نوشتم. ایشان کارهای من را دیده بودند و از سبک قلمی من خوششان میآمد. ایشان این موضوع را مطرح کرد که با توجه به مشکلاتی که در بلوچستان وجود دارد، مثل مشکلات قاچاق سوخت، پیشنهاد داد که یک نمایشنامه بنویسم. ما گفتگو و مشورت کردیم و آن سالها یک نسخهی پیشنویس نوشتم. ایشان توقع داشتند که من سه هفتهای این متن را تحویل بدهم، اما من پروسهی نوشتن، خلق کردن و کارگردانی کردنم به طور کلی کند است. چون احساس میکنم این یک فرآیندیست که باید خودش در خودش تز و سنتز کرده و رشد کند. یک تئاتر اینجوریست! چه خود نمایشنامه و چه تولید کار. من اصلا متوجه نمیشوم که چهجوری میشود یک کار را در سه ماه تولید کرد. دوستان از واژهی «کار بستن» استفاده میکنند، اما احساس میکنم در دوسه ماه نمیشود کار را ساخت. اصطلاح کار بستن مثل ماست بستن میماند که یک شب تا صبح طول میکشد. یک همچین تصوری وجود داشت و برای همین شاید یکخرده نا امید شد چون دوست داشت متن را کار کند. بعدها این کار را در جشنواره تئاتر مردمی فرستادم که جزء پنج کار برگزیده شد (دربخش نمایشنامه). اما اینکه من احساس کنم میخواهم اجرایش کنم را نداشتم! تا اینکه، راستاش در اواخر سال ۱۴۰۳ شروع کردم به دست و پنجه نرم کردن با متن و روی آن کار کردن که در سال ۱۴۰۴ شروع کردیم به صورت جدی تمرینها را سروشکل دادن. و احساس میکردم حالا نیاز است که این متن را اجرا کنم. جامعهی ما دچار بحران است و ما الان باید این کار را بسازیم تا اینکه اتفاقهای دیماه نگاه ما را به سمت دیگری برد، نوع فرم تولیدی ما را، نوع رقصهای ما را تغییر داد و از اینجا کار انگار ماهیت دیگری هم پیدا کرد. بعد از این ماجراها، دیگر رقصها، رقصهای شادی نبودند! و انگار آیین بودند و کار هم با این آیین تمام میشود.
به عنوان کسی که هم نویسنده و هم کارگردان هستید، چقدر اجازه میدهید بازیگران در بازخوانی دیالوگهایی که خودتان نوشتهاید، از نگاه خودشان استفاده کنند؟
ما همیشه به یک توافقی میرسیم. یا باید من را قانع کنند یا باید قانع شوند. روند کاری من این شکلیست، چون مسیر من متفاوت است کم کم دیالوگها برای کاراکتر میشود و نه بازیگر. یعنی ما در این مسیری که کاراکتر را میسازیم، کاراکتر خودش میگوید در این موقعیت، در این اکت بر اساس کنشی که دارد، چه باید بگوید. بر پایهی این مسائل نقش خودش میگوید که من چه باید بگویم . حالا من و بازیگر به عنوان دو نگاه بیرونی به کاراکتر و نقش باید به این همفکری برسیم که این دیالوگ برای این کاراکتر هست یا نه! اگر به من ثابت شود که این دیالوگ برای این کاراکتر نیست، تغییرش میدهم. اتفاقا این پروسه یک پروسهی منعطف و پیوستهایست. این پروسه از روز اول تمرین برای من و بازیگر آغاز میشود، تا روز آخرین اجرایی که داریم، ادامه دارد؛ برای مثال دیروز آقای گوری ( بازیگر نقش عیوض ) درمورد دو تا از دیالوگهای صحنهاش با من صحبت کرد، بعد باهم به یک توافقی رسیدیم و یک تغییراتی ایجاد کردیم؛ در حقیقت تغییری پخته با یک کشف و نتیجهی مشترک.
در این کار از چه رویکردی در بازیگری استفاده کردید؟
در بازی به شیوهی متد اکتینگ باور دارم، چون بازی وقتی از فرم باورپذیر خودش خارج میشود، را نمیپسندم. و بازیها دریک حالت هایپر رئال ارائه میشوند. البته این به آن معنا نیست که همهی آثارم رئالیستی و جادویی هستند. حتی من کارهایی انجام دادم که اکسپرسیونیستی بوده، سورئال بوده و یا تلفیقی بوده، اما باز هم بازیها را در آن موقعیت بر اساس یک هایپر رئال تولید کردم.
نگاهم به بازی این است که همان لحظه باید بازی شود، همان چیزی که خانم استلا آدلر میگوید . شاید در تئاترهای پست دراماتیک، چون وارد فضای اجرا میشویم، یک منشهای دیگری بر بازیگری حاکم است، ولی من در هر فضایی که وارد شوم این فرم بازی هایپر رئال را در میآمیزم با انچه که پیرامون میسازد و ممکن است رئالیستی هم نباشد. حالا اینکه چقدر موفق است، این را باید در دراز مدت به آن بپردازیم.
نظر خود را بنویسید