فردای کرمان ـ سید محمدعلی گلابزاده: به نمک گیری این خلقِ دل آزار مکوش / که نمک خورده، نمکدان تو را میشکند.
در شگفتم که چگونه عارف واقفی چون ابوالحسن خرقانی، این اشتباه بزرگ را مرتکب شد و دستور داد بر پیشانی خانقاه او بنویسند: «هر که بدین سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، زیرا آنکه به نزد خدا به جانی ارزد، در این سرا به نانی میارزد.» چگونه حضرت بوالحسن ندانست، آنکه ایمان حقشناسی ندارد، همینکه نان را خورد و شکم خود را سیر کرد و رخوت و سستی را کنار گذاشت، آن وقت با همان چوبِ عصا گونهای که برای حفظ تعادل خود به دست میگرفت تا از گرسنگی بر زمین نیفتد، چنان بر سرت میکوبد که دنیا پیش چشمت سیاه و تار شود. میفرمائید چگونه؟ حالا عرض میکنم؛ چند روز پیش یکی از همکارانِ در شرفِ بازنشستگی، سراغ من آمد و گفت: فلانی میدانی که من به زودی بازنشسته میشوم. فکر کردم که پیشاپیش برای سپاسگزاری نزد من آمده تا بگوید:
ـ دستت درد نکند که سی سال پیش مرا از بیکاری و تنهائی نجات دادی، به این فضای دلنشین فرهنگی آوردی و چشم مرا به روی ارزشهای تازهای گشودی که هر ورقش، دفتری از معرفت بود.
ـ سپاسگزارم که در سختترین روزهائی که مرکز کرمان شناسی آه در بساط نداشت و بدون دیناری اعتبار دولتی اداره میشد، کشکول گدائی به دست میگرفتی و خود را به هر دری می زدی تا زمینهی پرداخت حقوق و دستمزد ما را در همان حد که مقدور بود و نیز راضی بودیم، فراهم کنی.
ـ ممنونم که در گذر این سه دهه، همیشه گره گشای ما بودی و از هیچ تلاشی، حتی گرو گذاشتن آبرو و خواهش و تمنا از دوستانت جهت تخفیف و تسریع در واگذاری خودرو به ما و گشودن سایر گرهها دریغ نکردی.
ـ خدایت خیر دهد که با جانفشانی و سختی بسیار، ساختمانی برایمان تهیه کردی و از یک اتاق تنگ و تاریکِ دسته جمعی، در ورودیِ کتابخانه ملی، ما را به اینجا آوردی که هر کدام اتاقی جداگانه، تلفنی مجزا و استقلال تام و تمام داشته باشیم.
ـ دستت درد نکند که سرانجام بعد از مدتها با هزاران خون دل، زمینهی استخدام رسمی ما را فراهم کردی که نگران آینده نباشیم و سر راحت بر بالین بگذاریم، آنگونه که امروز با دلی آرام به استقبال بازنشستگی میرویم.
اما افسوس که «خود غلط بود آنچه میپنداشتیم» زیرا ایشان با گردنفرازی هرچه تمامتر و کلامی محکم و استوار گفت: مبالغی از سی سال پیش طلبکارم یا از هر کجا که میدانی فراهم کن و به من بده، یا بر اساس تحقیقاتی که به عمل آوردهام، از تو شکایت میکنم. حسابهایت را میبندم و باب زندان را به رویت میگشایم یعنی کاری میکنم که مرغان هوا برایت گریه کنند! عجیبتر اینکه او در حالی که میدید، من در هشتمین دههی زندگی که چهل سال آن بدون دریافت دیناری حقوق و مزایا گذشته، هنوز هم با دست لرزان مشغول نوشتن هستم، صدای خود را بلندتر کرد و گفت: آخر من جوانی خود را در این مجموعه سپری کردهام، یعنی تو روزگار جوانی خود را تفرجگاههای داخل و خارج و خیابانهای لاس وگاس گذراندهای و وجوهات گوناگون را دریافت کردهای و اکنون باید تاوان آن خوش گذرانیها و بهرههای مادی را بدهی.
حالا متوجه شدید که چرا گفتم ابوالحسن خرقانی اشتباه کرد که گفت: «هر که به این سرا آید نانش دهید و از ایمانش نپرسید....؟» بیجهت نبود که کرمانیها میگفتند، بعضیها اگر انگشت عسل در دهانشان بگذاری، آن را گاز میگیرند و حضرت سعدی نیز، رنجیدهخاطر از این قوم ناسپاس گفت:
«کس نیاموخت علم تیر از من / که مرا عاقبت نشانه نرفت»
اما بنا ندارم، این یک مورد ناسپاسی را به پای همگان بگذارم، حتی در همین مجموعه فرهنگی، کسانی بودند که با وضعیت مشابه بازنشست شدند، اما نهتنها نقشهی محکوم کردن ما را نکشیدند، بلکه روز خداحافظی با شاخهای گل در یک دست و شاخهای نبات در دست دیگر برای سپاسگزاری آمدند و هنوز هم هر از چند گاه یک بار تماس میگیرند و در نهایت بزرگواری میگویند: «ما هر چه داریم از مهر و محبت توست.»
و چنین است که به همکار در شرف بازنشستگی اخیر و مطالبهگرِ000/10 روز پیش از این عرض میکنم که نه تو شمشیر از رو به بند و نه مرا هراسی خواهد بود، زیرا وقتی مرا به جرم خدمت خود محکوم شدم و حکم بستن حسابهایم را گرفتی، آن وقت اطلاعیهای خطاب به مردم کرمان عرضه میکنم که: ای بزرگان و بزرگوارانی که خون شرف و انسانیت در رگهایتان جاری است و با حقشناسی و کرامت، کرمان را شایستهی لقب «دیار کریمان» ساختهاید، هر کدام هزار تومان به مرکزی کمک کنید که قریب سی سال با دست تهی و بیهرگونه مساعدت مالی دولتی به معرفی کرمان پرداخت و نام آن را بلند آوازه ساخت و امروز نیز در سایه سار بنیاد ایران شناسی روزگار میگذراند. اینک که گِره بر کارمان افتاده بیائید مددمان کنید.
آری آن وقت یقین دارم مردم شریف و حق شناس کرمان آن قدر کمک خواهند کرد که هم مطالباتِ من درآوردیِ شما پرداخت میشود و هم با بقیهی آن کمکهای مالی، یک عدد مجسمه از جنابعالی به عنوان سمبل حقشناسی میسازیم و در ورودی این مجموعه نصب خواهیم کرد، این را هم عرض کنم که هدف از این گونه دلنوشتهها اینست که بدانیم: اولاً
«حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد / زمانه را قلم و دفتری و دیوانی است»
وظیفهی یک نگارنده آنست که زیبائیهای رفتار فرزانگان را بیهرگونه هراس از انگ تملّق و چاپلوسی بنویسد و عملکردهای ناستوده را نیز به رشته تحریر در آورد تا این تصور پیش نیاید که جامعه بین دوغ و دوشاب فرقی قائل نیست. نکتهی مهم دیگر اینکه در گزینش نیروهای مورد نیاز و همکاران خود، بیاندیشیم و آنگونه عمل کنیم که اگر قاتق نانمان نمیشود، قاتل جانمان نشوند. و نکتهی آخر: آنها که از این گونه ناسپاسیها دلی پردرد دارند بدانند تنها نیستند، به قول رودکی:
«به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار / بسا کسان که به روز تو آرزومند است»
نظر خود را بنویسید