فردای کرمان ـ مهدی محبیکرمانی: رختکن بازندهها عنوان یک پادکست است که من آن را برای درد دلهای خودم وام! گرفتهام؛ خدا کند که راضی باشند! شان نزول این عنوان برمیگردد به یک واقعیت تلخ که مدتها ذهن مرا درگیر کرده است؛ میخواهم بگویم فوتبال مس و توتال فوتبال مس، مصداق کامل رختکن بازندههاست!
نگاهی به نتایج خفتآور این فوتبال و جایگاه آن در ردهبندی باشگاههای کشور بیاندازید تا حساب کار دستتان بیاید. اصلا بگذارید حرف آخرم را همین اول کار بگویم تا بعد به چند واقعیت مرتبط بپردازم.
این همه پولی که به چاه ویل این تیمها ریخته میشود، چیزی جز تحقیر نام بزرگ مس نیست. ببندید این چاههای حاج میرزا آغاسی را! اینها برای مس آبی نمیشود و نانش را هم کسانی میخورند که کمترین حق را نسبت به مس دارند و بیشترین ادعا را و لابد نانِ پر و پیمونی است؛ کان هو نان کُرنو!
نه آدم ساختید و نه الگوی سالم، نه مردم را خوشحال میکنید و نه مس را معتبر؛ همهاش شده ریختن آبروی مس و شوآف مدعیان عنوان و تیتر و نمایندگی شهر!
باشگاههای خصوصی هم اینقدر با عوض شدن یک مدیر، کنفیکون نمیشوند! یکی بیاید و بگوید دقیقا با پول مس و این مردم مشغول چه کاری هستید و دنبال سیاست کدام ....؟
نمیدانید یا خودتان را به ندیدن میزنید؟ اجازه بدهید بیش از این چیزی نگویمتا کار به جاهای باریکتری نکشد.
و اما بعد؛ وقتی در زمستان سال ۵۷ آمریکاییها با وحشت از سرچشمه فرار میکردند، آخرین زهرشان را هم به مس و ایران و انقلاب اسلامی ریختند و رفتند. آنها بر در و دیوار نوشته بودند: «ما زود برمیگردیم، چون شما نمیتوانید !»
تحقیر بیشتر از این نمیشد! آنها یک کارخانهی عظیم را نیمهکاره رها کرده بودند و حالا داشتند برای رویاهای برگشت خود نشانه میگذاشتند. غیرت مسیها اما کار خودش را کرد. روزی که در سوم خرداد ۱۳۶۱ همزمان با فتحالفتوح خرمشهر، اولین آند مس سرچشمه رونمایی شد، بچههای مس کاری کردند که دنیا را تکان داد. از آن روز بود که مس یک صنعت حماسی شد.
این تنها حماسهای نبود که بچههای مس خلق کرده بودند، پیشتر حماسه حمل بالمیلها از بندرعباس به سرچشمه بود! و بعدا حماسه بحران سد در آذر1365 و ...چند و چندین حماسه دیگر.
ماجرای حمل بالمیلها حکایت جالبی است. آقای «ماس» جلوی خود ما به مرحوم مهندس توکلی گفته بود: بالمیلها را نمیتوان از بندرعباس به سرچشمه آورد. شما راهی ندارید جز اینکه سرچشمه را به بندرعباس ببرید! در لحناش متلک آزار دهندهای بود. ماس مدیر امور انبارها بود. یک خلبان جنگ ویتنام و بازنشسته ارتش آمریکا.
یاد مهندس علی رشید فرخی بخیر، همانجا رگهای گردنش به طرز غریبی متورم شد، از جایش بلند شد و با شتاب از در بیرون رفت. دم در رو به مهندس توکلی کرد و گفت: من میروم! یا راهی پیدا میکنم یا برنمیگردم، و رفت.
دو سه ماه آواره کوه و دره و دشت بود و بالاخره بعد هم یک روز اولین محموله از یک بار عظیم نامتعارف جادهای را از مسیری شگفتانگیز با تیمی مرکب از رانندگان ماشینآلات سنگین، رانندگان تریلی،کمپرسی و اسکورت و البته یک آشپز به سرچشمه رساند.
شب مهندس توکلی به افتخار این حماسه ضیافتی بر پا کرد؛ کم و بیش همهی بچههای مس بودند مهندس علی رشیدفرخی کنار مرحوم مهندس توکلی ایستاده بود. محترمانه «ماس» را صدا کرد. چشم توی چشم ماس، با نگاهی از سر یک دنیا اعتماد به نفس که به نوعی تحقیر هم همراه بود گفت: دیدید که راه دیگری هم هست. حرفی که تمام صورت ماس را عین لبو سرخ کرد. دیگر جای ماندن نبود، ماس به آرامی از کنار آنها دور شد .
ایران سرزمین وسیعی است، شاید این را ماس میفهمید، اما چیزیکه نمیفهمید معنی غیرت ایرانیها بود. خدا نکند که اینها بخواهند کاری بکنند، زمین و زمان جلودارشان نیست.
از حماسه راهاندازی ذوب میگفتم. شب وقتی که بیبیسی با یکی از کارشناسان آناکاندا در ارتباط با خبر راهاندازی کارخانه ذوب مس سرچشمه مصاحبه میکرد، دنیا میشنید که او با تبختر گفته بود: «این غیرممکن است؛ آنها نمیتوانند!»
فیلمهایی که در همان بخش خبری پخش میشد، اما چیز دیگری میگفتند. بچههای مس حقیقتاً توانسته بودند! آنها ثابت کردند که در مقابل بچههای سرچشمه هیچ ناممکنی وجود ندارد.
داستان حماسه بحران سد بماند؛ چون خود حدیث مفصلی است. این حکایت را همینجا داشته باشید. گفتم که مس یک صنعت حماسی است. اصلاً سرچشمه جایی حماسهساز است. نمیشود که سرچشمهی مس ایران باشی و نتوانی حماسه خلق کنی!
۲. نقد من به اصل باشگاهداری در مس نیست
باشگاههای مس یک عنوان کاملی دارند: «باشگاه فرهنگی ورزشی مس»؛ میخواهم بدانم بخش فرهنگی این باشگاهها کجا تعریف شده است. آیا با شعارهایی که معدودی هتاک روی جایگاهها سر میدهند که شیر سماور و .... یا زندهباد، مردهباد عمر و زید، تمام رسالت فرهنگی باشگاه مس محقق شده است!؟
نقد من نسبت به باشگاهداری مس نیست، اما باشگاه باید لااقل به تعریف معمول «فرهنگی ورزشی» کمی نزدیکتر باشد .این باشگاهها عمراً خود کفا باشند! این باشگاهها عمراً بتوانند فضای فرهنگی و ورزشی جامعه را زنده و با نشاط نگه دارند. وصلهی قشنگ «فرهنگی ورزشی» اصلا به این باشگاهداری بی هویت نمیچسبد! باشگاههایی که به جای میدان دادن به استعدادهای استانی خود، میلیارد میلیارد خرج بازیکنان سفارشی وارداتی میکنند. ببینید ما چقدر برای آکادمیهای خود هزینه میکنیم و چقدر برای یک فوتبال دست و پا شکسته و بیرمق! جرات دارند رقم خرج امسالشان را در این وضعیت مملکت بفرمایند! نسبت این دو سرفصل باید خیلی تکاندهنده باشد !
من به شخصه به قهرمانان آسیایی باشگاه مس در ناگویا افتخار میکنم. خدا خیرشان بدهد که از مس آبروداری کردند. فقط بگویند چقدر خرج پرورش این بچهها کردند ؟ و چقدر خرج فوتبال؟
میخواهم بپرسم که اصلاً شده است یکی بیاید درآمد یک عمر ده ساله یک فوتبالیست 20 ساله را با درآمد 30 سال مدیر مجتمع مس سرچشمه، میدوک و سونگون مقایسه کند؟ سرمربیها و مربیها و مشاوران و کارشناسان پرتعداد باشگاه البته جای خود را دارند. درآمد آنها را باید با درآمد مدیران عامل مس و وزیر صمت و رئیس جمهور مقایسه کرد.
۵ سال،۱۰ سال میآیند کار میکنند بار خودشان را برای چند نسل بعد از خود میبندند و میروند و منِ مدیر بازنشسته مس باید تمام دانش اقتصادی خود را به کار بگیرم که مستمری بازنشستگیام به آخر ماه برسد.
آخر حق کی برای کی!؟ به قول ما کرمانیها: کی زند دسته به جوغن!؟ کی خورد حلیم و روغن؟ نشد! آیا من حق ندارم بپرسم کجای کارتان ایفای رسالت ورزشی و فرهنگی است؟ کجای این وضعیت شبیه رسالت اجتماعی مس است؟ گوشت قربانی که نیست، حاصل رنج اصحاب مس است!
من نمیدانم مگر مس چقدر به بعض آقایان بدهکارست که هرچه میگیرند باز هم طلبکارند؟ این پولهایی که به حساب تیمها و آدمهای فوتبال مس ریخته میشود، محصول رنج و مرارت سه نسل مردان و زنانی است که خاک را به بهای عمر و سلامت خود کیمیا کرده و همچنان کیمیاگری میکنند.
۳. فوتبال ما و فوتبال آنها !
راست است که فوتبال آنها یک صنعت پولساز است. در جهان سرمایهداری هر چیزی میتواند یک صنعت پولساز باشد حتی اگر به قول ما منکراتی باشد! حتی اگر اسارتِ انسانِ فردا در بند هوش مصنوعی باشد! باقی را خودتان حدس بزنید...
حرف من این است که فوتبال ما حتی یک شبه صنعت هم نیست، شایسته حمایت و اتیکت صنعت مس هم نیست. راحتتر بگویم یک صنعت ورشکستهای که دولت سعی میکند هر طور که میتواند آن را سرپا نگه دارد. ببینید هزینههای باشگاههای معروف ما و آدم گندههای فدراسیونش از کجا تامین میشود؟ یکی از آنها همین مس دست و پا شکستهی خودمان است. کاش توی این فوتبال دیگر زد و بند و مافیا و فساد نبود؛ پیرترین تیم جهان را راهی جام جهانی کردیم!
یعنیکه ما نتوانستهایم نسل جوانتری در فوتبال خود تربیت کنیم. پس این همه باشگاه به چه دردی میخورند؟ یعنی داریم با سرمایهی مستهلک موجودمان (اگر نگویم دیروزمان) پُز میدهیم. بعد میگویید؛ باخت نداشتیم! ولی همان دور اول حذف شدیم.
حالا توی همین فوتبال بی در و پیکر، اگر روزی مس توانست با یک تیم (فقط با یک تیم به نام صنعت مس ایران ) برای مس حماسه خلق کند تمام مس، تمام قد پشت این تیم میایستند.
یادمان تیم آسیایی مس کرمان را نرفته است !دورانهای فوتبال پاک مس را هم از یاد نبردهایم !
یک حرف دیگر هم توی دلمان مانده است. این را هم بگویم که ناگفته نماند. مس به برندینگ فوتبال نیازی ندارد. مس یک برند جهانی است؛ یک برند کلاسA.
مس به هیچ زیوری نیازی ندارد. همین که فوتبال، مس را شرمنده نکند، کفایت میکند، حتی لازم نیست کاپ قهرمانی لیگ برتر را به خانه بیاورید، فقط شأن حماسی مس را حفظ کنید!
با اینهمه بازیکن که این فصل خریدید و پول چندبرابری دادید، چه گلی به سر جوانهایمان زدید؟ کجای دنیا در عرض چندماه اینهمه تیم را زیر و زبر میکنند؟ نتایج هم گویای همه چیز است. نکند خدای ناکرده پای ... ( بگذرم، به خدا پناه میبرم! )
راستش هنوز از آبروریزی سکههای اهدایی به داوران از جیب صنعت مس کمر راست نکردهایم که همان آدمها را دوباره برگرداندید؛ مس جای این کارها نیست. فوتبال مس باید فوتبالی حماسی و آدمساز باشد؛ جز این نمیشود.
۴. فوتبال مس و مسئولیت اجتماعی
من نمیدانم اعتبارات تخصیصی به فوتبال باشگاهها ذیل مسئولیت اجتماعی تعریف میشود یا سرفصل جداگانهای دارد؛ میخواهم بگویم آنچه که من از مسئولیت اجتماعی فهم میکنم، چیزی جز این است که میبینیم. اینکه بیاییم و بیشترین بخش اعتبارات مسئولیت اجتماعی را در حلق فوتبال بریزیم یک خیانت است!
بگذارید سادهتر بگویم؛ اگر هزینههای فوتبال مس به حساب مسئولیت اجتماعی گذاشته میشود، چرا نیاییم به جای این همه دنگ و فنگ و باندبازی در فوتبال باشگاهی، دو سه سال قید تیم فوتبالداری را بزنیم؟ باشگاه را در حد تیمهای افتخارآمیز خود و آکادمیها تغذیه کنیم و باقی را صرف زیرساختهای ورزشی نواحی پیرامونی کرمان، رفسنجان و شهربابک بکنیم.
سرانگشتی هم حساب کنیم حداقل میدانیم بعد از یک سال، شهرها و روستاهایمان برای نوجوانان و جوانان استان یک زمین حداقلی آبرومند چمن دارند (یا حتی چمن مصنوعیکه خرج نگهداری هم نداشته باشد) نه اینکه بعد از بیست سال استادیوم شهدای مس کرمان نتواند یک بازی را میزبانی کند! حداقل در آنصورت میدانیم که شهرهای بزرگ استانمان یک سالن سرپوشیده ورزشی ویژه بانوان را دارند. میدانیم که حداقل یک زمین فوتبال استاندارد دارند.
تیم فوتبالتان این فصل حتی یک بازی هم در کرمان انجام نداده؟ چرا؟ این بود مسئولیت اجتماعی مس؟
چیزی نگرانتان میکند یا اینهمه خرج که برای استادیوم شهید رئیسی روی دست صنایع مس گذاشتید کم بوده است؟؟؟ از نتایج هم حرفی نزنیم، سنگینتر است!
خیلی دلم میخواست وارد این قصهی پرحرف و حدیث نشوم، اما چه کنم که ما مسیها شبها هم بیحدیث مس خوابمان نمیبرد. دلمان برای قربانیان عزیزی میسوزد که پای پایداری و اقتدار این صنعت، از جان خود گذشتند و دلمان برای آنها هم که دوران بازنشستگیشان را میگذرانند و غیر از مطب دکترها و داروخانهها جای دیگری را نمیشناسند.
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است! زیاده جسارت است .
عشق میورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
نظر خود را بنویسید