فردای کرمان ـ سیدمحمدعلی گلابزاده: برخی عکسها اینقدر حرف برای گفتن دارند که اگر دست به قلم شوی و به تحریر شرح آن بپردازی «مثنوی هفتاد من کاغذ شود» اصلاً، گویی عکّاس، از عالم غیب آگاهی داشته و میدانسته که عاقبت کار به کجا میرسد؛ لذا پایان راه را دریافته و آن صحنه را عکس گرفته و به تاریخ سپرده است، یکی از آن عکسها، تصویری بر جای مانده از تابستان 1387 است که بعد از گذشت قریب 7 سال از تمهید مقدمات و تشکیل شورای بهارستان، سرانجام «دهمرده» استاندار وقت کرمان چنان کلنگ احداث بهارستان هنرمندان را بالا برده که گویی «صد مرده» ای است که با بوسه زدن کلنگ برافراشتهی او، زمین این محل شقّ الارض میشود و فوراً بهار از دل خاک میروید و سبزستانی از طراوت و شادابی - که لازمهی بهارستان هنرمندان است را به حاضرین تقدیم میکند، غافل از اینکه بعد از این مدت طولانی، حراممان باد اگر یک برگ سبز، در حد اعجاز دیده باشیم!
مکانی که به رغم شایستگی و ضرورت اجتماعی و فرهنگی وهنری در مظلمهی بخل روزگار گرفتار آمده و بیمهری های فراوان و بسیار و بسیار، مناعٌ للخیر جامعه هنری گردیده است. مسئولینی که درگذر این بیست و چند سال نه تنها فریاد به خاک خفتگانِ عرش آشیانی چون فؤاد کرمانی، ارفع کرمانی، بحرالعلوم و ... نشنیدند، بلکه حتی درخواستهای مکرر حمید مظهری و سعید نیاز کرمانی و استاد طیب و ... را نیز ناشنیده گذاشتند، آنگونه که همه همصدا بانگ برآوردند که «آنچه البته به جایی نرسد فریاد است» و در جوار آنها فاطمه جهانگرد و ... از این خاکدان ندا میدادند
«که ما رفتیم و نومیدانه رفتیم! / خمار آلوده از میخانه رفتیم»
و فؤاد کرمانی، بانگ برآورد و گفت، اگرچه: «فخر عالم به عقل و معرفت است/ نه به سنگی که سیم و زر باشد» و ما را به بنای بایسته نیازی نیست اما برادران عزیز، معرفت شما کجا رفته؟!

نگاهی به کسانی که در این عکس هستند بیاندازید و با نگارنده همسوز دل شوید که کسانی چون «اورمزد»، «شجاعی» و ... با چه دل امیدی این صحنه را تماشا میکنند و به معجزه کلنگ استاندار میاندیشند، اما افسوس که سر به خاک بردند و این آرزو بر دلشان ماند و شاید بقیهی کسانی چون حقیر که با هزار دل امید به آرایش این بزم اقدام کردند نیز با رفتگان یاد شده، هم آرزو خواهیم شد.
بقیهی حاضرین نیز تمثیلی از آرزومندی هستند. محمدعلی کریمی، استاندار و نماینده اسبق مردم کرمان، در حالیکه نگاهش بر زمین و کلنگ برافراشته استاندار است، مرغ خیالش در آسمان پرواز میکند و به روزی میاندیشد که فضای دلپذیر بهارستان، به روی او آغوش بگشاید و سالن اجتماعات طراحی شده را بنماید و شاعرانی که صف در صف نشسته، از ناموران خفته در این سرا سخن گویند.
محبان مدیرکل ارشاد اسلامی، اگرچه پشت سر دیگران ایستاده، اما خود را پیشاپیش همهی دلبستگان به اجرای این طرح میبیند تا یکی دو سال دیگر، و در آستانهی گشایش مجموعهی گرانقدر بهارستان، باز هم حضور پیدا کند و بگوید، خدا را سپاسگزارم که اجرای این پروژه در زمان مدیریت من آغاز شد و در پایان خدمت من به پایان رسید، تا سند افتخاری باشد بر این اداره کل که سرانجام، غبار اندوه از چهره بزرگانمان برگرفت و سر هنرمندان را به بالینی گذاشت، تا تاریخ بداند که اگر ناموران هنر، در زمان حیاتشان خیری از این اداره کل ندیدند، اما چون مرغ روحشان به ملکوت اعلی پرواز کرد، جسمشان را در آرامستانی شایسته، میآرمد و رنجش بازماندگان را از پی ندارد.
«سیف الهی» شهردار کرمان، که در این اندیشه است تا پس از این کلنگ زنی، «شمشیر» خدمت از نیام برکشد و پرده بیتفاوتیهای چند سال گذشته را بدرد و روشنای آفتاب بهاری را بر بهارستان بگستراند. «کمالی» معاون استاندار نیز تمام کمال خود را در سامانبخشی این طرح جستجو میکند.
گلبانگ کرمانی (عباس دبستانی) نیز از ناظرین و حاضرینی است که لحظه شماری میکند تا هرچه زودتر، «گلبانگ سربلندی بر آسمان برآرد» و بگوید: ای همه کسانی که فریاد میزدید و میگفتید هنر و فضل و ادب در روزگار ما خریداری ندارد و به پشیزی نمیارزد و خطاب به آنها میگفتید «تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس» حالا یکی دو سال صبر کنید تا ببینید که مسئولین این دیار چگونه تمام همت خود را به کار گرفته و تا بهارستانی در شأن هنر و هنروری نسازند از پای نخواهند نشست، مکانی آبرومند آنگونه که هر هنرمند و فرزانهی کرمانی، مهمانان خود را به این مکان بیاورد و به خود ببالد که در دارالامان، مقام هنرمند، این چنین گرامی داشته میشود!. امّا وااسفا از این همه آرزومندیها!
اصلاً انگار ـ به قول کرمانی ها ـ اینکار «سُک بسته» و بعد از این همه سال، به سامان نرسیده؛ هر مسئولی که آمد گفت « این منم طاووس علیّین شده» استانداران گفتند: این بار دیگه شوخی نداریم و تا غبار غربت از چهرهی این مجموعه برنگیریم، از پای نخواهیم نشست، «نجّار»، جار میزد که: چقدر زشت است بهارستان هنرمندان، بعد از این همه سال، از سوز سرمای بیتوجهی و زمستان فراموشی رهایی نیافته باشد. «رزم حسینی»، با همهی توان به میدان آمد و اطمینان داد که تا در رزمِ بیمهری با بهارستان هنرمندان پیروز نشوم، لباس رزم از تن برون نکنم. «زینی وند» صلا میداد که سامان بخشی این مجموعه را «زینت» کارنامه خود قرار میدهم. «دکتر فدایی» با حضور در این ویرانکده، و دیدار از این فضای غمبار و استماع گلایهمندی این حقیر و مرحوم شجاعی و ... در مقام فداکاری برآمد و آستین همت بالا زد.
به جز این، شهرداران نیز چنان به رگ غیرتشان برخورد که صدای این تصادم را همه شنیدند! «جلالمآب» تمام جلال و شکوه خود را در پایان دادن طرحهای بهارستان هنرمندان دانست. «عالمزاده» جلسات مکرر تشکیل داد، حتی با ارتباط ویدئو پروژکشن، «دکتر ادیب» - طراح و مسئول اجرای آن ـ را به پای میز محاکمه آورد. «شعرباف»، شهردار مشهدی تبار، آن را یادگار و بنای ماندگار و بازمانده از خدمت خود در کرمان می دانست و ...
خلاصه اینکه انگار «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» دست به دست هم دادند اما نه از آن ابر، بارانی فرو ریخت، نه آن باد، غم غربت بهارستان را زدود، نه آن مه، شوری آفرید، نه آن خورشید نوری پاشید و نه آن فلک در رهگذر گردش خود گرهی گشود. حالا من ماندهام که این از بدشانسی هنرمندان و ناموران ماست، یا از بیان بی عملِ مسئولین؟ و آیا قسمت چنین بود که یک شهردار «تویسرکانی» و یک استاندار «یزدی»، یعنی دکتر طالبی که همواره از طالبان گسترش عرصه هنر وادب است، پرداختن به این مهم را وجههی همت خود قرار دهند و به آنها که پیش از این آمدند و هر کدام وعده و وعیدی دادند و بجایی نرسید، بگویند بیائید همّت و حمّیت را از ما یاد بگیرید. ما آمده ایم تا ثابت کنیم که اگر هنرمندان و فرزانگان کرمانی نتوانستند در زمان زندگی، طعم این کلام قصار را در دیـار کرمان بچشند که «هنرمند هر جا رود، قدر بیند و بر صدر نشیند» دست کم - بعد از حیات- در مکان آبرومندی آرام می گیرند که بازماندگانشان دچار شرمندگی نشوند. / بهار 1405
نظر خود را بنویسید