فردای کرمان ـ سیدعلی منصوریان: سالهاست که تئاتر ایران نفسهایش تند تند میزند. نه از بیتماشاگری، که از بیریشهگی. هر شب روی صحنهها، از نمایشهای ترجمهشدهی چخوف و شکسپیر تا اقتباسهای سطحی از کمدیهای فرانسوی میبینیم. اما جایی از این میان، خلا یک چیز عجیب حس میشود: نبود قصههای خودمان.
کجایند رستم و سهراب؟ کجایند سمک عیار و امیر ارسلان؟ لالاییهایی که مادربزرگها برایمان میخواندند، کجا به صحنه رفتهاند؟
ادبیاتی که از قفسهها بیرون نزده است
شاهنامه، مثنوی، کلیلهودمنه، هزار و یک شب و دهها مجموعه قصههای فولکلوریک مثل «افسانههای مردم ایران» اثر انجوی شیرازی، گنجینههایی تمامنشدنیاند. اما انگار این گنجینهها در قفسههای کتابخانهها خاک میخورند. نمایشنامهنویسان ما کمتر سراغشان میروند، چون ترجمه راحتتر است، الگوهای آمادهی غربی دم دستترند.
با این کار، تئاتر ایران دارد هویت خودش را فراموش میکند. درست همان چیزی که بهرام بیضایی سالها پیش دربارهاش هشدار داد: «نمایشنامهنویس ایرانی اگر نتواند با زبان و داستانهای تاریخی و اساطیری ملت خود سخن بگوید، نه در جهان حرفی برای گفتن دارد و نه در خانه خود تماشاگری»

فقط داستان نیست، یک دنیاست
تصور کنید «کلیلهودمنه» با ساختار «داستان در داستان»اش را روی صحنه ببرید. چه طنزهای گزندهای میشود خلق کرد برای نقد وضعیت امروز! یا «شاهنامه» را در نظر بگیرید: شخصیتهایی مثل سیاوش (قربانی بیگناهی) یا گردآفرید (زن مبارز) چقدر برای تئاتر امروز جذاباند.
اما این فقط محتوا نیست. فرمش هم هست. نقالی، تعزیه، خیمهشببازی و پردهخوانی، همه ظرفیتهای اجرایی بومیاند که اگر با تئاتر مدرن تلفیق شوند، زبانی تازه به وجود میآورند. بیضایی در «مجلس شبیهسازی: ذکر ایوب» نشان داد که چطور میتوان تعزیه را با تئاتر اپیک ترکیب کرد و حرفی نو زد.
زبانمان را هم فراموش کردهایم
بیشتر نمایشهای امروز با دیالوگهایی اجرا میشوند که نه به نثر طبیعی مردم کوچه شبیه است و نه موسیقی کلام فارسی را دارد. ترجمهزدگی، جملات کشدار و خشک، حس تئاتر را از بین میبرد. اما آثار کلاسیک فارسی، از گلستان سعدی گرفته تا تاریخ بیهقی، پر از ایجاز، کنایه، طنز و ضربآهنگ دلنشیناند. نمایشنامهنویسی که با این متون انس بگیرد، دیگر دیالوگهایش مصنوعی از آب درنمیآید.
مخاطب امروز چه میخواهد؟
یک نظرسنجی ساده نشان میدهد: مخاطب جوان ایرانی تشنهی تماشای قصههای خودش است. در سالهای اخیر، نمایشهایی که از دل اسطورههای ملی مثل «آرش کمانگیر» یا افسانههای محلی الهام گرفتهاند، با استقبال پرشور تماشاگران و منتقدان روبهرو شدهاند. این آثار نشان دادهاند که مردم از دیدن شخصیتهایی که در کودکی دربارهشان شنیدهاند، حس عمیق تعلق و هویت پیدا میکنند و برای تماشای چنین نمایشهایی اشتیاق دارند.
تئاتر ژاپن (نو و کابوکی)، تئاتر هند (کاتاکالی) و حتی بالیوود ـ همه با تکیه بر فولکلور خودشان به جهانی شدن رسیدهاند. ما چرا نباید؟
راهکارهایی برای دوباره دیدن
اگر تئاتر ایران میخواهد از این بنبست بیرون بیاید، چند کار ساده اما اساسی میتواند انجام دهد:
ـ بازنویسی قصههای فولکلوریک به زبان امروز، اما با حفظ اصالت.
ـ برگزاری کارگاههای تلفیق نقالی و تعزیه با بازیگری مدرن.
ـ تشویق دانشجویان تئاتر به اقتباس از شاهنامه و مثنوی برای پروژههایشان.
ـ حمایت از گروههای نمایشی که به سراغ افسانههای محلی بلوچستان، کردستان، ترکمنصحرا و لرستان میروند.
ـ ایجاد یک جشنواره تخصصی برای بهترین اقتباس نمایشی از ادبیات کهن و فولکلور ایران.
حرف آخر
ادبیات فارسی و قصههای فولکلوریک ایران نه عتیقههایی در موزه، که معادنی زندهاند برای خلق تئاتری اصیل، جهانی و نفسدار. تئاتر ما اگر میخواهد دوباره مثل روزگار نقالی و تعزیه نفس بکشد، چارهای ندارد جز اینکه به خانه پدریاش برگردد. نه برای نوحه خواندن بر گذشته، بلکه برای ساختن فردایی که در آن، تماشاگر وقتی از سالن بیرون میآید، بغض کند و بگوید: «این قصه مال خودمان بود.»
نظر خود را بنویسید