فردای کرمان ـ سیدمحمدعلی گلابزاده: مهندس اسلامپناه، فرزانهای که به اسلام پناه برده بود، همواره به این «پناهندگی» میبالید، از این آرمان بشکوه دفاع میکرد و آن را وجههی همت خویش قرار داده بود. مردی که یک سال پیش در چنین روزهایی دیده از جهان فرو بست و در جوار رحمت حق آرام گرفت.
آنها که اسلامپناه را میشناختند: گاه در برابر عملکردهای متفاوت او دچار حیرت و تعجب میشدند، زیرا او همیشه اصرار داشت انسان متفاوتی باشد. نکتهای که مرا به یاد شادروان «دکتر علی شریعتمداری»، استاد برجسته دانشگاه اصفهان در دههی پنجاه میاندازد که تأکید میکرد و میگفت: دلیلی ندارد که برای جلوگیری از رسوائی، همرنگ جماعت شوید، درست مثل ماهی مردهای که در مسیر آب قرار گرفته و این جریان بهرسویی ره بسپارد، او نیز میرود؛ زیرا انسان زنده و دارای روشنای اندیشه، گاه حرکت در مسیر خلاف آب را بایسته میداند و سختیهای آن را نیز میپذیرد.
نمونهی این دگر اندیشی را در مولانا میبینم، متشرّعی که مردم به او اقتدا میکردند، رفتار و گفتار و کردار و پوششی مانند دیگران داشت و درس شریعت میداد، ناگهان دل در گرو «شمس» بست و چنان دلدادهی او شد که انگشت حیرت اهل دیارش به دندان مانده بود.
راه دوری نرویم، نمونهی این ماجرا را در کرمان خودمان و در دلبستگی ناگهانی «آمیرزا محمدتقی» مجتهد بزرگ روزگار زندیه به «مشتاقعلی شاه» میبینیم که ناگهان نوعی تحول درونی در او پیدا شد. و مردمی که با چنین رفتاری مأنوس نبودند، گفتند: آقا دیوانه شده، لذا هر روز گروه گروه به مسجد بازار شاه و مسجد ملک مراجعه میکردند، عریضه در چاه صاحب الزمان می انداختند تا خداوند ایشان را شفا دهد، زیرا ازخود میپرسیدند چگونه ممکن است آقا که تا دیروز، وقتی برای نماز به مسجد میآمد، دوازده نفر قاری، دور او حلقه میزدند و به قرائت قرآن میپرداختند و اینگونه او را به مسجد میرساندند تا به عنوان امام جماعت اقامه نماز کند، حالا دل در گرو عشق یک درویش یک لاقبا چون «مشتاق» بسته و همه جا با او همراه میشود و دل بر نمیکند.[1]
نمونهی دیگرش هم «حاج ملاهادی سبزواری»، فیلسوف بزرگ قرن که وقتی تصمیم گرفت برای خودشکنی و رسیدن به کمال خداجویی، جاروکشی مدرسه معصومه کرمان را عهدهدار شود میدانست مردم او را دیوانه خواهند انگاشت، لذا با نام مستعار «آقا هادی» این کار را انجام داد[2] ... باری از این نمونهها کم نداریم.
به جز این، رفتارهای متفاوت اجتماعی، گاه بیانی از نبوغ و استعداد انسانها به شمار میرود، اگر چنین نبود، «گالیله»ها، جان خود را بر سر آرمان متفاوت خویش نمیگذاشتند، «سقراط»ها شوکران را سر نمیکشیدند، «انیشتین» در برابر اعلام فرضیهی نسبیت، به دیوانگی متهم نمیشد و پیامبران الهی، در تحقق آرمانهایی که بعضاً با ساختارهای اجتماعی همخوانی نداشتند، آن همه سختی و دشواری را تحمل نمیکردند.
باری، اسلامپناه، از چنین عملکردی برخوردار بود و قضاوت دیگران هم برایش مهم نبود. وقتی ساعتها و روزهای متمادی در میان خاک و غبار قسمتهایی از شبستانهای – گاه متروکه – به دنبال خواندن قسمتهای ریختهی یک کتیبه میگشت، بودند کسانی که میگفتند: پناه بر خدا، یک آدم مهندس و تحصیل کرده، در عین بینیازی، توی این خاک و خُلها بگردد؟!
او وقتی در بازار کرمان، بساط صحافی راه انداخت نیز، حیرت بسیاری از کسانی که با اندیشهی او آشنا نبودند، برانگیخته شد، آنگونه که از هم میپرسیدند، مهندس اسلامپناه و صحّافی؟! کسی نیست به او بگوید آقای مهندس تحصیلکردهی انگلیس، خواهرزاده و داماد حاج شیخ ابوالقاسم هرندی ـ بانی کارخانه چراغ برق و ثروتمند معروف شهر ـ حیف تو نیست درگوشه حجرهای در بازار کرمان صحّافی کنی؟!
شگفتا که چنین قضاوت کنندگانی نمیدانستند او در چه دنیایی زندگی میکند؟ به قول حضرت شیخ اجل، سعدی «ما کجائیم در این بحر تفکّر، توکجائی»؟
یادم میآید، یکی از اساتید و پژوهشگران نمونهی کشور تعریف میکرد و میگفت: مدتی در اصطبلهای بندرعباس، به دنبال یافتن پشّهی مخصوصی بودم که باید آزمایشاتی انجام میدادم و به نتیجهی مهمّی میرسیدم. یک روز زنی که سن و سالی از او گذشته بود، خود را به من رساند و با همان لهجهی محلی گفت: هی برادر، تو در این طویلهها، با این لباس وکلاه درب و داغون چکار میکنی؟ گفتم دنبال پشّهای هستم برای انجام آزمایش و یک پژوهش دانشگاهی. پیر زن با همان لهجهی محلی گفت: مرد حسابی، ول کن اینکارها را، هر روز دنبال پخشه (پشّه) در طویلهها میگردی؛ برو ژاندارم بشو، تا مردم برایت مرغ بیاورند و بخور وکیف کن!!
باری؛ با همهی این احوال، اسلامپناه، هرگز در رهگذر اسلامخواهی و باورهای دینی، تغییری نیافت، او همواره به صداقت و درستی میاندیشید، حتی آن روز که در اداره آبیاری اشتغال داشت و افرادی چون آقای «ث» با برخورداری از موقعیت خود، رانتخواریهای آنچنانی داشت و مجوزی بدون حق حساب صادر نمیشد، اسلامپناه از جهت صداقت و درستی، شهرهی شهر بود.
برای او پاسداری از مواریث فرهنگی و حفظ ارزشهای ملی و منابع طبیعی، یک اصل بشمار میرفت و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد و چنین بود که در دههی شصت، وقتی از ایشان خواهش کردم، عضویت شورای میراث فرهنگی و آثار تاریخی را بپذیرد، با کمال میل قبول کرد و حضور او در این جلسات که هر ماه به ریاست استاندار و شرکت سایر اعضاء، در مسجد جامع و با حضور آیتالله حقیقی برگزار میشد، همواره راهگشای مشکلات بود.
آنچه بر غنای فکری و آزادمنشی اسلامپناه افزوده بود، حشر و نشر با بزرگان و ناموران روزگار بود. یادم میآید که در جریان هشتمین کنگره تحقیقات ایرانی که در سال 1356 در کرمان برگزار شد، روزی با ایشان در محفلی بودیم که ایرج افشار ـ زریابخوئی ـ فرهنگ مهر ـ حبیب یغمائی ـ استاد باستانی پاریزی و ... حضور داشتند، در این مجلس، استاد باستانی حلقهی وصل شد و ما با این بزرگان آشنا شدیم، یکی از آنها شادروان ایرج افشار بود که دوستی و مراودهی فرهنگی ما تا آخرین روزهای حیاتش ادامه یافت. یاد او نیز بخیر که وقتی قرار شد کتاب « پیوندهای یزد وکرمان» را با هم بنویسیم، سفارش میکرد و میگفت: یادت باشد از همراهی مهندس اسلامپناه، بهره ببریم. افسوس که عمر او نپائید و اجباراً این راه را تنها پیمودم.
کلام آخر اینکه؛ پشت سر او ـ مانند سایر مردان بزرگ ـ زن بزرگی وجود داشت که اسوهی تقوی و صبوری و تدبیر بود و بیتردید بسیاری از موفقیتهای او مدیون همسری فداکار است، هم او که مهر و امضایش در سند واگذاری کتابخانه هرندی به آستان قدس رضوی، باقیات صالحات پدر بزرگوارش را تکمیل کرد.
۱- گلابزاده، محمدعلی (1402)، پژوهشی بر رویداد قتل مشتاق، ولی، کرمان، دوم، ص ۵۳.
۲- باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، (1362)، کوچه هفت پیچ، تهران، نگاه، سوم، ص 219.
نظر خود را بنویسید