فردای کرمان ـ سید محمدعلی گلابزاده: پیش از آنکه به نقل خاطراتی از جمعه خونین مکّه، در مرداد ماه سال 1366 بپردازم و یاد و خاطره شهیدان آن روز را گرامی بدارم، بیان این نکته را بایسته میدانم که سال 66 نخستین سالی بود که زائران کرمانی با پرواز مستقیم از کرمان به جدّه میرفتند، زیرا پیش از این باید از فرودگاه تهران یا برخی استانهای دیگر عزیمت میکردند که برای آنها بسیار دشوار بود، به ویژه این که در بعضی موارد مسافرین مجبور میشدند، ساعتها و گاه تا یک روز معطّل بمانند و سرگردان باشند.
بهمن 1365 بود که آقای رضائی رئیس سازمان حج و زیارت کشور به کرمان آمد و سید حسین مرعشی استاندار وقت از ایشان خواست تا نسبت به برقراری پرواز مستقیم از کرمان به جدّه اقدام کند. آقای رضائی نگاهی به سالن فرودگاه ـ که تنها سقف آن زده شده بود ـ انداخت و گفت: با همین سالن؟ آقای مرعشی ـ که دریا دلی او شهره است ـ گفت، اگر سالن را آماده کنیم، پرواز را برقرار میکنید؟ رضائی که چندان باور نداشت، پاسخ مثبت داد.
آقای استاندار، مسئولیت این اقدام را به عهدهی من گذاشت، همان روز و پس از اتمام دیدار با «مهندس اکبری»، پیمانکار آذریتبار فرودگاه صحبت کردم و گفتم، باید سه شیفت نیرو بگذارید و سالن را برای تیرماه آماده کنید؛ او که میدید سرمای زمستان آن سال، کار کردن روزانه را هم برای کارگرانش دشوار کرده با تعجب گفت، مگر با این سرما امکان پذیر است؟ گفتم سه چهار تا هیتر بزرگ در اختیار میگذاریم تا مشکل سرمای شبانه حل شود، و چنین بود که کار ساماندهی سالن آغاز و برای اولین بار امکان سرویسدهی و پرواز مستقیم زائران فراهم شد. وقتی آقای رضائی این وضعیت را دید، به عنوان پادارش اقدام و راه اندازی سالن، مجوّز سفر حج و زیارت خانه خدا را ـ خارج از نوبت ـ به حقیر عنایت کرد و اینگونه بود که در عین ناباوری، بنده هم طلبیدهی خداوند و راهی مکّه شدم.
و اما آن روز، حدود ساعت 3 بعداز ظهر نهم مرداد 1366 جمعیت ایرانی در میدان معابده گِرد آمده بودند، سخنرانها و شعار دهندگان یک لحظه آرام نمیگرفتند. فریاد الموت لامریکا، الموت لاسرائیل بر آسمان مکه قد میکشید؛ از وضعیت ظاهر، پیدا بود که در این مراسم و راهپیمائی به سوی خانه خدا دشواریهائی وجود دارد، زیرا «شُرطه»های عربستان بدرفتاریهائی را شروع کرده بودند؛ حتی از فاصلههای نزدیک به میدان معابده، با آینههای بزرگ، نور آفتاب را در چشم سخنرانها میتاباندند تا حواسشان پرت شود و نتوانند ادامه دهند.
سرانجام، پیادهروی از «میدان معابده»، به سوی مسجدالحرام آغاز شد، شعارها تمام شهر را در برگرفته بود و صفوف در هم فشردهی جمعیت، مسیر را پشت سر میگذاشت، تا اینکه به «پل حجون» رسیدیم. در حالیکه شرطههای عربستان راه را بسته بودند بارش سنگ و باطری کهنه ماشین و الوارهای چوبی چند متری آغاز شد، نتیجه پیداست، عده ای در اثر اصابت این پرتابگرها به خاک افتادند و جمعی نیز زیر دست و پا جان باختند. شانس آوردم که شارعی در کنار من باز بود و سریعاً از میان جمعیت به این خیابان رفتم، در این موقع شادروان «مهدی ثانی» و «حسین ابراهیمی» کارمند بهداری کرمان نیز به این مسیر آمدند، مانده بودیم که در میان یورش کنندگان سعودی کجا برویم، دوستان پیشنهاد کردند به مسجدی که در آن حوالی بود برویم و ادای فریضه کنیم، در این موقع اسحاق جهانگیری و حجت الاسلام مجید انصاری نیز وارد شدند، نماز را اقامه کردیم، اما در پایان، امام جماعت، به بدگوئی و تکفیر ما ایرانیان پرداخت. دیگر جای ماندن در مسجد هم نبود، فوراً بیرون آمدیم و چون مسیر برگشت و رفتن به هتل امنیت نداشت، و هر آن ممکن بود از شُرطههای سعودی آسیبی ببینیم، راه ناکجاآباد را در پیش گرفتیم، نمیدانم چند ساعت رفتیم و رفتیم، تا تقریباً به آخر شهر رسیدیم، پاهای خسته و لبهای داغمه بسته از تشنگی نای ما را گرفته بود، نگاهمان به مغازهای افتاد که بطریهای آب در یخچال او دل ما را میربود، جلو رفتیم و آب طلب کردیم، اما او با خشم برخورد کرد و ما را از خود راند، خدا بیامرزاد مهدی ثانی که به زور جلو رفت، چند بطری آب برداشت و بین ما تقسیم کرد و جانی گرفتیم.
تمام تلاشمان این بود که هرچه زودتر به هتل برگردیم و از حال بقیهی دوستان و همشهریها آگاهی پیدا کنیم، اما مگر رمقی در پاهایمان باقی مانده بود؟ تعدادی خودرو در حال عبور، حاضر نبودند ما را به مقصد برسانند، تا اینکه شیر پاک خوردهای دلش به رحم آمد و ما را سوار کرد، به هتل که رسیدیم مرحوم «بینشنیا » رئیس کاروان، سر در گریبان و دل افسرده، در کنار تنی چند از جان بدر بردگان، به انتظار نشسته بودند. یکی از همشهریها می گفت، بمیرم؛ در حال فرار، پا روی چندین جسد گذاشتم و رد شدم.
از آن روز به بعد، دیگر روی خوش ندیدیم. کم نبودند زائرینی که در بازگشت به هتل، سرشان باندپیچی بود، زیرا عربها ـ حتماً از باب تبرّک و تیمّن! ـ از پنجرهی آپارتمانشان، سنگی به سر آنها میزدند تا اقدام ایرانیها را تلافی کرده باشند. زیرا در نهم مرداد (6 ذیحجه) در کنار بیش از 270 نفر زائر ایرانی 85 نفر پلیس عربستان و چهل و چند نفر زائر کشورهای دیگر نیز کشته شدند. یاد و خاطره شادروان «محمود ضیاء عزیزی» پدر شهید و بانی مهدیه مسجد صاحبالزمان که در آن وانفسای غمبار، یک لحظه از پا ننشست و همهی آن شهیدانی که در کنار خانهی خدا به خاک سپرده شدند به خیر باد.
نظر خود را بنویسید