فردای کرمان ـ عبدالرحیم عبدالکریمی: شب، شبی دراز و بیانتها، هوای دم کرده و روزهای آخر بهار، شکستن سکوتی مبهم به همراه زنجیر زنجرهها، مردی تنها نشسته در اتاقی محصور، محصور کاغذها، کتابها، روزنامهها، محصور عشقی نهان، محصور دردی جاودان و جاری شدن موسیقی با صدای زیبای استاد بنان، « ای ایران، ای مرز پرگهر » غرق در رؤیایی شیرین پرواز خیال برگسترهی خیابانهای شهر، از شرق به غرب، از شمال به جنوب، جنوب را که حس میکنی لرزه بر اندامت میافتد « ای دشمن ار تو سنگ خارهای من آهنم ». فردا سوم خرداد است. سالروز حماسهی جنوب، سالروز جاودانگی آزادی و میهنپرستی، سالروز حیاتی دوباره، فردا سوم خرداد است. سالروز آزادی خرمشهر. باید به پاسداشت این غرور جاودانه مطلبی بنویسم. « در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما.»
امروز یکم اردیبهشت ماه است، ساختمان بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و جلسه، جلسهی شورای نویسندگان دفاع مقدس استان، همهی بچههای روزنامهنگار هستند، همهی آنهایی که دستی به قلم دارند و دل در گرو کشورشان. همهی آنهایی که آمدهاند تا یاد و خاطرهی سالهای دفاع و حماسه و خون و پیروزی را زنده نگاه دارند. سردار حسنی که یکی از یادگاران جنگ است در میان جمع حضور دارد. او از روزهای جنگ میگوید؛ از شبهای اسارت، از صبح بازگشت، از بعد از ظهر مسئولیتهای جدید . او هم مثل ما درد را فهمیده، او هم از عملکرد بعضیها گله دارد، او هم دوست دارد تا نسل جدید فارغ از هرگونه هیاهو و دروغ و قهرمانپروری تنها و تنها روزهای دفاع مقدس را لمس کند، او هم میخواهد تا نسل سوم بدانند و بفهمند پدرانشان برای اینکه حتی یک وجب از خاک این سرزمین را به دشمن نسپارند هم دل را باختند و هم سر را .
سردار از روزهای جنگ میگوید و من که کودکیهایم را در آن روزها به سر بردهام سعی دارم هر آنچه که به یاد میآورم در ذهنم زنده نگاه دارم، میدانم قسمتی از این حماسهها باید به دست من و دوستانم جاودانه شود، همهی ما میخواهیم تاریخ سرشار از غرورمان را ثبت کنیم و آن را به نسلهای بعد بسپاریم، بدون هرگونه اغراق، بدون هرگونه تملق، همانگونه که اندیشه و ذهن نسلهای بعد آن را از ما میخواهد، همانطور که پدران و پدربزرگهایمان حماسهی سالها مبارزه و دفاع و میهن پرستی و دین باوری را زنده نگاه داشتهاند. از سه هزار سال پیش تا کنون به یاد داده اند که « چو ایران نباشد، تن من مباد »، و قرار میشود که کار کنیم، بنویسیم و به یادگار بگذاریم، قرار میشود هر کسی به فراخور اندیشه و کار و درکش برای جاودانگی حماسهی دفاع تلاش کند، قرار میشود تا حد امکان نسلهای آینده را به نسل گذشته پیوند دهیم و قرار میشود ... کاش بتوانیم از عهدهاش برآییم .
خرمشهر آزاد شد، بعد از 575 روز جدایی، بعد از 575 روز مبارزهی بی امان، بعد از 575 روز تلخ، 575 روز از سقوط خرمشهر در چهارم آبان میگذشت، عملیاتهای مختلفی برای آزادی خرمشهر انجام شده بود، عملیات نصر، عملیات توکل، فتح المبین، طریق القدس و ... که هر کدام باعث آزادی بخشی از میهن اسلامیمان شده بود، اما خرمشهر مهمترین مرکزی بود که اتکاء دشمن با آن متمرکز شده بود و آزادی آن آرزوی تمام ایرانیان مسلمان و غیرمسلمانی بود که به کشورشان عشق میورزیدند. عملیات بیتالمقدس در ساعت یک بامداد دهم اردیبهشت ماه 61 آغاز شد. رمز عملیات «یا علیبنابیطالب» بود و هدف آزادسازی خرمشهری که حالا خونینشهر لقب گرفته بود. میگویند عملیات در چهار مرحله انجام شده، میگویند نیروهای دشمن بیش از هشت لشکر زرهی و پیاده بودند به همراه دهها تیپ مستقل و کماندو و نیروهای مردمی و توپخانه و میگویند بچههای ایرانی تعدادشان حتی به دو لشکر نمیرسید اما هدف داشتند و خوشحال میشوم که در این میان یک نام برایم آشناست. تیپ 41 ثارا... ، حس عجیبی تمامی وجودم را فرا میگیرد، کرمانیها هم آنجا بودند، آخرین مرحلهی عملیات ساعت 10:30 شب یکم خردادماه شروع شد، قرارگاه نصر و فجر از دو سوی شهر پیشروی کردند و توانستند دشمن را در حلقهی محاصرهی خود اسیر سازند. صبح روز سوم خردادماه حلقهی محاصره تنگتر شد و انبوه نیروهای دشمن که دو روز محاصره در هوای جهنمی خرمشهر طاقتشان را به سر آورده بود، دست از مقاومت برداشتند و تسلیم نیروهای ایرانی شدند .
خرمشهر پس از 575 روز و بعد از 25 روز نبرد سخت در ساعت 11 صبح سوم خردادماه آزاد شد و غریو شادی تمامی میهن اسلامی را فرا گرفت .
می گویند در این عملیات 5038 کیلومترمربع از اراضی اشغال شده باز پس گرفته شد، میگویند 19 هزار نفر از سربازان عراق به اسارت ایران درآمدند، بیش از 16 هزار نفر کشته و زخمی شدند و یگان زرهی و پیاده دشمن با انهدامی سخت مواجه شد، میگویند بیش از 150 تانک ، 200 خودرو، 20 هواپیما و 30 توپ دشمن منهدم شد، میگویند تعداد شهدای ایران حدود 6000 نفر بود و 17000 نفر نیز از هممیهنان نیز مجروح شدند، میگویند دشمن در این عملیات شکست سختی را متحمل شد و تمام خیالهای خام آنها مبنی بر تصرف ایران و اشغال جنوب کشور نقش بر آب شد، و می گویند « خرمشهر آزاد شد »، اما در ذهن من و در حافظهی تاریخیام تنها یک خاطرهی جاودانه مانده است، خاطرهای که هرگاه آن را به یاد میآورم احساس غرور میکنم .
روزهای شروع جنگ، کرمان، خانهی ما در بلوار باستانی پاریزی «شرکت فرش» بود، محلهای قدیمی از محلههای کرمان و پارکی با صفا که روبروی خانهمان قرار داشت و میعادگاه من و همسالانم بود، کمی آنسوتر مجموعهای عظیم و بزرگ قرار داشت که به آن اردوگاه میگفتند، اردوگاه مسکن هممیهنان جنگ زدهام بود که از جور دشمن به کرمان پناه آورده بودند، آنها به همراه خانوادههایشان خانه و کاشانهی خود را که حالا ویرانهای بیش نبود ترک کرده و در اتاقهای قدیمی، نمور اما سرشار از صفا و مهربانی اردوگاه مسکن ماوا گرفته بودند، بیش از دهها خانواده با جمعیتی بسیار زیاد، اما در این میان چند تن از بچههای اردوگاه دوستان صمیمی من بودند، بچههایی که همه همسن و سال بودیم، ولی آنها جنگ را از نزدیک دیده بودند، رضا، عبدا... ، کریم، عبدالزهراء و ... آنها هنوز دوستانی صمیمی برای من هستند .
سوم خرداد بود، سال هزار و سیصد و شصت و یک، ما همه در پارک شرکت فرش مشغول بازی بودیم، بازی جنگ، میخواستیم پارک را از دست نیروهای دشمن دربیاوریم، و باغبان پیر که شاید آن روزها یکی از دشمنان فرضی ما بود همواره به بازی ما شوری صدچندان میبخشید: « ساعت یک شد، دم ظهره، مردم خوابیدهاند، نمی خواین برین خونههاتون »، ولی صدای باغبان پیر در انبوه صدای بوق ماشینها و فریاد و هلهلهی زنان عرب گم شد، تمام مردم اردوگاه، همسایهها و حتی پدر و مادرم به خیابان آمده بودند، من و همبازیهایم با تفنگهای چوبی هاج و واج فقط مشغول خوردن شربت و شیرینی بودیم، هاج و واج از این شور، مبهوت از این غلغله و هلهله، صدای بوق ماشینها قطع نمیشد، رادیو مدام آهنگی مخصوص را پخش میکرد، باران نقل بر سر و روی ما میبارید، همهی مردم بچهها را در آغوش میکشیدند، انگار آنها هم از فتح و پیروزی ما در آزادسازی پارک آگاه شده بودند، همهی ما مثل قهرمانها در میان اشک و لبخند به آغوش کشیده میشدیم، جوانها میرقصیدند، زنان و دختران هلهله میکشیدند، خورشید میخندید و جملهای که برای ابد در ذهنم به یادگار حک شده بود : « بینندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ...»
نظر خود را بنویسید