دل نوشته یک روزنامهنگار برای آزادی خرمشهر؛
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
فردای کرمان ـ عبدالرحیم عبدالکریمی: شب، شبی دراز و بیانتها، هوای دم کرده و روزهای آخر بهار، شکستن سکوتی مبهم به همراه زنجیر زنجرهها، مردی تنها نشسته در اتاقی محصور، محصور کاغذها، کتابها، روزنامهها، محصور عشقی نهان، محصور دردی جاودان و جاری شدن...