فردای کرمان ـ گروه جامعه: دکتر علیرضا برهانینژاد از جانبازان مطرح جنگ تحمیلی اول است که بیش از چهل سال روی ویلچر نشسته و با وجود همهی رنجی که میبرد، دم بر نمیآورد. دلنوشتهای با مضمون رنجهای بیپایاناش، اخیرا از او در فضای مجازی منتشر شده که متن کامل آن را در ادامه میخوانید.
آنروز صبح، دلم هوای شهدا کرده بود؛
هوای آن مردانی که سالهاست زیر خاک آرمیدهاند، اما عجیب اینکه هرچه زمان میگذرد، بیشتر به آنان محتاج میشوم.
راهی گلزار شهدا شدم؛
همانجا که حاج قاسم، با آن نگاه عمیق و آسمانیاش، شهدا را «امامزادگان دوران» مینامید.
آمده بودم به زیارت حاج قاسم و حاج حسین پورجعفری؛

آمده بودم چند لحظهای در کنار آنان بنشینم و با کسانی خلوت کنم که زبان سکوتشان از صدها سخنرانی رساتر است.
گمان میکردم صبح خلوتی است.
با خودم گفتم چه خوب؛ میتوانم گوشهای بنشینم و بیآنکه ویلچرم مزاحم کسی باشد، آرام با شهدا حرف بزنم.
چه خیال سادهای...
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که ناگهان گلزار پر شد از خبرنگار و عکاس و مدیر و مسئول.
دوربینها روشن شدند.
میکروفنها بالا رفتند.
چهرهها در قابها نشستند.
وزیر صمت آمده بود، استاندار آمده بود، جمعی از مدیران آمده بودند و بعضی نمایندگان مردم هم بودند؛ گویی همه میخواستند از این قافله عقب نمانند.
فهمیدم هفته دولت است و ظاهراً قرار بوده سفر استانی وزیر از کنار مزار حاج قاسم آغاز شود؛
چند دقیقهای حضور، ادای احترام، چند عکس و چند دستدادن و بعد ادامه برنامه...
همه چیز سر جای خودش بود.
جز من.
من گوشهای، روی ویلچرم نشسته بودم و نگاه میکردم.
آدمها از کنارم میگذشتند؛
یکی قدمی آنسوتر، دیگری قدمی اینسوتر.
اما هیچکس مرا نمیدید.
و چه تلخ است که آدم در گلزار شهدا باشد و ناگهان احساس کند از همیشه تنهاتر است.
آنجا، کنار مزار مردی که تمام عمرش را برای مردم گذاشت،
من دیده نمیشدم.
به دوربینها نگاه میکردم و بعد به مزار شهدا.
و با خودم گفتم:
شاید غربت شهدا همین باشد؛
نه اینکه کسی بر مزارشان نیاید،
بلکه اینکه همه بیایند و کمتر کسی بفهمد برای چه آمدهاند.
من چهل سال و هفت ماه و بیستویک روز است که از جنگ برگشتهام.
اما اگر بخواهم صادق باشم، هیچوقت بهتمامی از جنگ برنگشتم.
جنگ برای خیلیها یک واقعه تاریخی است؛
یک فصل از کتاب، یک خاطره، یک مناسبت، یک تصویر قدیمی.
اما برای من جنگ تاریخ نیست.
جنگ، بخشی از بدن من است.
در استخوانهایم مانده.
در روزهایم.
در شبهایم.
در ویلچرم.
در آن قسمت از جوانیام که هیچگاه به من بازگردانده نشد.
آن روز که خمپاره فرود آمد، فقط بدن من زخمی نشد؛
بخشی از آیندهام هم همانجا، در میان خاک و دود و ترکش جا ماند.
جوانیای که باید میدوید، ندوید.
پاهایی که باید مرا به زندگی میرساندند، از حرکت ایستادند.
و زندگی، از آن روز به بعد، برای من شکل دیگری پیدا کرد.
دیگران از جنگ برگشتند و به زندگی برگشتند.
من از جنگ برگشتم و زندگی دیگری را آغاز کردم؛ زندگی جانبازی.
زندگیای که در آن، یک روز خوب یعنی روزی که درد کمتر است.
یک شب آرام یعنی شبی که بدن اجازه خواب میدهد.
و یک سفر کوتاه، گاهی دشوارتر از یک عملیات میشود.
اما هیچکدام از اینها درد اصلی نیست.
درد اصلی چیز دیگری است:
اینکه سالها بعد، در همان سرزمینی که برایش جوانیات را دادهای، گاهی احساس کنی باید خودت را به دیگران یادآوری کنی.
دیروز در میان آن جمع، حسرتی قدیمی دوباره در دلم زنده شد.
با خودم گفتم:
ای کاش تقدیر، مرا هم آن روز همسفر حاج قاسم و حاج حسین و آن همه مرد آسمانی میکرد.
ای کاش سهم من از آن قافله، برگشتن نبود.
شاید این حرف برای کسی عجیب باشد.
اما کسی که چهل سال با بدن مجروح زندگی کرده، معنای «ماندن» را بهتر از بسیاری میفهمد.
شهید، یکبار میرود.
اما جانباز، گاهی هر روز باید با رفتن و ماندن دوباره روبهرو شود.
شهید، یکبار از درد عبور میکند.
اما جانباز، ممکن است سالها در مرز میان درد و زندگی بماند.
و شاید این یکی از تلخترین رازهای جنگ باشد که کمتر دربارهاش گفتهاند:
جنگ برای شهید، پایان زندگی بود؛
اما برای بعضی جانبازان، آغاز نوع دیگری از جنگ.
جنگ با درد.
جنگ با محدودیت.
جنگ با خاطرات.
جنگ با روزگاری که دوست دارد همه چیز را عادی جلوه دهد.
و شاید از همه سختتر،
جنگ با فراموش شدن.
من دیروز در کنار مزار حاج قاسم، بیش از همیشه دلم برای آن نسل تنگ شد.
برای آن جوانهایی که هنوز فرصت نکرده بودند بفهمند زندگی چیست، اما فهمیده بودند وطن چیست.
برای آنهایی که هنوز خانه و ماشین و شغل و عنوان و آینده نداشتند، اما چیزی داشتند که امروز گاهی سخت پیدا میشود:
احساس مسئولیت در برابر سرنوشت سرزمینشان.
آنها نرفتند که کسی مدیر شود.
نرفتند که روزی نامشان در مراسمها تکرار شود.
نرفتند که عکسی از آنان کنار پرچم گرفته شود.
نرفتند که کسی برایشان کف بزند.
رفتند، چون در لحظهای از تاریخ، میان «خود» و «وطن»، وطن را انتخاب کردند.
و این شاید بزرگترین تفاوت آنان با بسیاری از ماست.
آنان چیزی را بخشیدند که انسان بیش از همه دوست دارد:
فرصتِ زندگی کردن.
من دیروز شاهد صحنهای بودم که شاید برای دیگران چند دقیقه بیشتر نبود؛
اما برای من پردهای کنار رفت و چیزی را دیدم که سالها در پسِ ظواهر پنهان مانده بود.
دیدم که چگونه احترام میتواند گاهی به یک مراسم تبدیل شود.
چگونه یاد شهید میتواند در یک برنامه اداری خلاصه شود.
و چگونه میشود کنار مزار حاج قاسم ایستاد و در همان چند قدمی، انسانی را که بخشی از وجودش را در همان راه جا گذاشته، ندید.
این را از سر کینه نمیگویم.
از سر دلشکستگی میگویم.
کینهای در کار نیست.
من از کسی طلبکار نیستم.
اما نمیتوانم چیزی را که با پوست و استخوان لمس کردهام، انکار کنم.
احترام واقعی، دوربین نمیخواهد.
پروتکل نمیخواهد.
سخنرانی نمیخواهد.
گاهی فقط یک مکث میخواهد.
یک نگاه.
یک سلام.
یک دست بر شانه.
یک جمله ساده:
«برادر، حالت چطور است؟»
همین.
شاید برای کسی که این جمله را ساده میبیند، اهمیتش قابل درک نباشد؛
اما برای انسانی که سالها با زخم زندگی کرده، گاهی همین یک جمله میتواند به اندازه یک دنیا ارزش داشته باشد.
در میان آن همه آدم، تنها سردار عزیز، حسنیسعدی، مرا دید.
آمد.
ایستاد.
مرا شناخت.
و مرا به استاندار معرفی کرد:
«فلانی، کوچکترین جانباز قطع نخاع استان کرمان است.»
استاندار آمد، دستم را فشرد و رفت.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
شاید برای او هم یک دیدار کوتاه در میان انبوه برنامههای یک روز کاری بود.
اما برای من، همان چند ثانیه تبدیل شد به یک تأمل طولانی.
با خودم گفتم:
کاش لازم نبود کسی مرا معرفی کند.
کاش پیش از آنکه بگویند «جانباز قطع نخاع،»
کسی فقط انسانِ روی این ویلچر را میدید.
کسی میپرسید:
این مرد چه بر سرش آمده؟
این جوان، کجا جوانیاش را جا گذاشته؟
چه کسی میداند پشت این سکوت، چند هزار شب درد خوابیده است؟
من از ویلچرم شرمنده نیستم.
هیچگاه نبودهام.
اگر روزی کسی بخواهد با نگاه ترحم به آن نگاه کند، ترجیح میدهم اصلاً نگاه نکند.
چون این ویلچر برای من نشانه شکست نیست.
این ویلچر، شاهد است.
شاهد جوانی من.
شاهد آن روز.
شاهد انتخابی که کردم.
شاهد نسلی که رفت.
و شاید مهمتر از همه، شاهد این حقیقت که گاهی آدم میتواند از نظر جسمی بنشیند، اما از نظر ایمان و باور، همچنان ایستاده باشد.
من روی این ویلچر نشستهام،
اما در برابر راهی که انتخاب کردم، هنوز ایستادهام.
نمیدانم قدرت چه حسی دارد.
نمیدانم نشستن پشت یک میز بزرگ، داشتن عنوان، حکم، امضا و احترامهای رسمی چه لذتی دارد.
شاید لذتبخش باشد.
اما یک چیز را با اطمینان میگویم:
من یک چرخ از این ویلچر را با صدها میز مدیریتی عوض نمیکنم.
چون میز، هرچقدر هم بزرگ باشد، روزی خالی میشود.
حکم، هرچقدر هم معتبر باشد، روزی پایان مییابد.
عنوان، هرچقدر هم پرطمطراق باشد، روزی از کنار نام آدم برداشته میشود.
و احترامهای اداری، تا وقتی هستند که آن میز هست.
اما این ویلچر...
این ویلچر با من مانده است.
با درد من.
با تنهایی من.
با خاطرات من.
با جوانی از دست رفتهام.
و مهمتر از همه، با خدایی که میدانم معاملهام را فراموش نکرده است.
دیروز به این فکر میکردم که مردم و ایثارگران، به تعبیر امام و رهبر انقلاب، ولینعمت مسئولاناند.
ولینعمت بودن، اما فقط یک تعبیر زیبا نیست.
اگر قرار است مردم ولینعمت باشند، باید در رفتار دیده شود.
اگر شهید حرمت دارد، باید در شیوه زندگی ما دیده شود.
اگر جانباز عزیز است، باید در نگاه ما دیده شود.
نه فقط در پوستر.
نه فقط در سخنرانی.
نه فقط در یک روز از سال.
شهدا با خونشان کشور را نگه داشتند؛
نباید نامشان را فقط برای چند دقیقه نگه داریم.
دیروز وقتی به مزار حاج قاسم نگاه میکردم، حسرتی دیگر هم در دلم نشست.
حاج قاسم رفت و تبدیل شد به یک نام بزرگ.
اما من ماندم و تبدیل شدم به یک بدن زخمی.
او رفت و همه از رفتنش گفتند.
ما ماندیم و باید هر روز با ماندنمان کنار بیاییم.
شاید سهم من همین بوده است.
شاید خدا مرا نگه داشته تا شاهد باشم.
تا اگر روزی تاریخ پرسید:
«جنگ با یک نسل چه کرد؟»
بدن من جوابش باشد.
ویلچر من جوابش باشد.
سالهای از دست رفتهام جوابش باشد.
و اگر روزی کسی پرسید:
«بهای امنیت این کشور چه بود؟»
کافی است یک لحظه به چرخهای این ویلچر نگاه کند.
با این همه، من از ایران دلگیر نیستم.
از مردمم دلگیر نیستم.
از راهی که رفتم پشیمان نیستم.
اگر دوباره به همان روز برگردم،
با همان سن،
با همان شور،
با همان بیخبری از فردای خویش،
باز هم خواهم رفت.
چون ما آن روز معاملهمان را با مردم نکردیم.
با دولت نکردیم.
با مدیر نکردیم.
با تشویق و عنوان و احترام نکردیم.
ما با خدا معامله کردیم.
و خدا را شکر که هنوز به همان معامله وفادارم.
اگر امروز کسی مرا نبیند، مهم نیست.
اگر کسی نداند چه سالهایی بر من گذشته، مهم نیست.
اگر دوربینی مرا ثبت نکند، مهم نیست.
من میدانم.
شهدا میدانند.
خدا میداند.
و مگر برای معامله با خدا، شاهد دیگری لازم است؟
فقط یک چیز هنوز دلم را میسوزاند:
ای کاش حرمت شهدا را در رفتارمان بیشتر از قابها میدیدیم.
ای کاش وقتی کنار مزارشان میایستیم، لحظهای از خودمان میپرسیدیم:
اگر این شهید امروز زنده بود، از ما چه میخواست؟
ای کاش وقتی جانبازی را میدیدیم، پیش از آنکه درصد جانبازیاش را بپرسیم، میپرسیدیم:
«از آن روز تا امروز، بر تو چه گذشته است؟»
شاید آن وقت، گلزار شهدا واقعاً جای دیگری میشد.
نه محل اجرای یک برنامه.
نه ایستگاهی در مسیر یک سفر.
بلکه جایی برای بازگشت انسان به خویشتن.
دیروز من با یک دلِ پر به گلزار شهدا رفتم.
اما با یک سؤال بزرگتر برگشتم:
آیا ما هنوز لایق آن خونها هستیم؟
نمیدانم.
اما میدانم مردم ایران، با همه زخمها و گلایههایشان، در روزهای سخت، این سرزمین را تنها نگذاشتهاند.
همین مردم، هنوز پای ایران ایستادهاند.
و من آرزو دارم مسئولان این کشور، پیش از آنکه مردم را در آمار و گزارش و برنامه ببینند، آنان را در چهرههایشان ببینند.
در پیرمردی که با دست خالی زندگی میکند.
در مادری که فرزندش را از دست داده.
در پدری که سالهاست بر مزار جوانش میرود.
در جانبازی که بر ویلچر نشسته و از کنار او عبور میکنند.
در جوانی که امروز برای دفاع از کشور آماده است.
ایران با همین آدمها مانده است.
و اما من...
هنوز همانم.
همان جوانی که یک روز رفت.
با یک تفاوت:
آن جوان پا داشت؛
من امروز ویلچر دارم.
آن جوان آینده داشت؛
من امروز خاطره دارم.
آن جوان آرزو داشت؛
من امروز یک مشت یاد عزیز دارم.
اما یک چیز در من تغییر نکرده:
هنوز به انتخاب آن روزم افتخار میکنم.
و اگر روزی مجبور شوم میان همه عنوانهای دنیا و این ویلچر یکی را انتخاب کنم، باز هم انتخابم همین است.
نه از سر لجاجت.
نه از سر غرور.
از سر ایمان به آنچه برایش این همه سال درد کشیدهام.
یک چرخ این ویلچر برای من از صدها میز مدیریتی عزیزتر است؛
چون آن میزها را آدمها میدهند و آدمها پس میگیرند.
اما این چرخ را روزگار من ساخته است؛
از ترکش،
از خون،
از جوانی،
از رنج،
از انتخاب،
و از عشق به ایران.
و از وعدهای که هنوز به آن دل بستهام.
شاید یک روز، خیلی دور از اینجا،
در جایی که دیگر خبری از ویلچر نیست،
درد نیست،
پروتکل نیست،
دوربین نیست،
عنوان نیست،
میز نیست و کسی برای چند دقیقه «ادای احترام» نمیکند،
حاج قاسم را ببینم.
حاج حسین را ببینم.
آن جوانهایی را ببینم که چهل سال است دلم برایشان تنگ شده.
شاید آنجا دیگر لازم نباشد کسی مرا معرفی کند.
شاید حاج قاسم مرا از روی همین زخمها بشناسد.
شاید نگاهی به من کند و لبخندی بزند.
و من، بعد از چهل سال و هفت ماه و بیستویک روز،
بعد از این همه درد،
بعد از این همه تنهایی،
بعد از این همه ماندن،
فقط یک جمله به او بگویم:
«حاج قاسم...
آن روز که همه رفتند، من جا ماندم؛
اما خیالت راحت...
راه را فراموش نکردم.»
و اگر پرسید:
«پس چرا اینهمه دیر آمدی؟»
شاید برای اولین بار، بدون بغض، بدون حسرت، بدون ویلچر، فقط بگویم:
«من نیامدم حاج قاسم...
خدا مرا نگه داشت تا یک روز،
با همین زخمها،
شهادت بدهم که شما چرا رفتید.»
و شاید آنوقت بفهمم که تمام این سالها،
تمام این دردها،
تمام این تنهاییها،
تمام این روزهایی که کسی از کنار ویلچرم گذشت و مرا ندید،
برای خدا دیده شده بود.
و آنجا، در آن سوی این جهان،
دیگر هیچ دوربینی لازم نیست.
چون آنکس که باید ببیند، دیده است.
نظر خود را بنویسید