فردای کرمان ـ سیدمحمدعلی گلاب زاده: در شرق کرمان و بر بلندای نخستین خیابان احداث شدهی ا ین دیار ـ خیابان زریسف ـ قلعهای آرمیده که کمتر کرمانی است از کنار آن عبور نکرده و شکوه و عظمت چندهزار سالهاش را به تماشا ننشسته باشد، اما شاید این پرسش پیش آید که چرا قلعه دختر؟ اصلاً پسوند یا انتصاب دختر برای این قلعه چه فلسفهای داشته و از چه رازی پرده برمی دارد؟
در پاسخ این پرسش یادآور میشوم، این قلعه که یادگاری از روزگار اشکانیان ـ و شاید هخامنشیان ـ است آنقدر مستحکم و دست نایافتنی بوده که آن را «دختر» یعنی دست نخورده و بکر تعریف کردهاند و صد البته این تعبیر، به عنوان یک حقیقت، نه مجاز و نامی آمیخته با اغراق وگزافه مطرح بوده است؛ زیرا در هنگام یورش بیگانگان و بدخواهان، مردم شهر به این قلعه پناه میبردند و باور داشتند که تلاش دشمن برای دستیابی به آن بینتیجه خواهد بود.

این اطمینان زمانی بیشتر میشد که «قلعه دختر دوم» واقع در اوائل جاده زرندی به مدد این قلعه میآمد و قلعهبانان از بلندای آن قلعه با دیدن مهاجمینی که معمولاً از سوی خراسان به کرمان حمله میکردند، با رقص شعلهی آتش به قلعه دختر خیابان زریسف اطلاع رسانی میکردند و آنها نیز تمامی تمهیدات را به کار میگرفتند و آرزوی دستیابی مهاجمان را بر دلشان میگذاشتند.
اگرچه این پیر دختر تاریخمان درگذر فراز و فرودهای هزاران ساله، سیهگیسوی افشان و سرمه و وسمه و سایر آرایههای خود را از دست داده، اما از شکوه و عظمت آن چیزی کاسته نشده است، زیرا از فراز جایگاه خود، با دیدگانی نافذ و قامتی برافراخته، نیم نگاهی به روزگارانِ روایت خیزِ گذشته و نیم نگاهی به شهر و دیاری دارد که بسیاری از مردم آن بیتوجه به این کلام ارزشمند «توین بی» تاریخ نگار بزرگ انگلیسی که: «هر ملتی که تاریخ خود را نداند و آن را به یاد نسپارد، هوّیت خود را نشناخته است» با تاریخ سرزمین خویش ـ اگر بیگانه نباشند ـ چندان علم و آگاهی از آن ندارند.
باری این پیر دختر شهرمان، چه راز و رمزهایی که در گسترهی سینه خود نگاه نداشته، از زمانی که به قول استاد باستانی پاریزی «... مردمی سالها قبل از تاریخ، معابد عظیم برای پرستش ناهید، فرشته حافظ آب و دریاها برآوردند، قلعه دختر را به همین منظور ساختند و هر صبحگاه، روی نیاز به آستان معبد ناهید سپردند و درخواست باران و آب کردند تا آسمان بخیل را رحم آید و زرع و نخل را شاداب سازد، (وزیری: 1400 – 23) تا داستان زربانو، دختر بلاش اشکانی و خواب پدری که تعبیر شد و دختری که آن دسته گل کذایی را به آب داد و کنیزی که بانو را از سریر قدرت انداخت (گلابزاده: 1403، 436) تا قوامالدین زوزنی که « در اوائل قرن هفتم به کرمان میآید و چون در جیب و خانه خالی مردم، چیزی نمیبیند، قلعه دختر را خراب میکند و دو سه پاره دیگ سنگین از آنجا بیرون میآورد که در وی تاجی زرّین و چند ظرف زر و نقره ـ پانزده من زر و 27 من نقره ـ مییابد و البته همه را به خراسان میفرستد (وزیری: 1400، 50) تا زندانی شدن محمود شاه، برادر طغرلشاه سلجوقی در این قلعه – و ماجرای چاه عمیقی که به ژرفای 400 گز در سنگ خاره کنده بودند و در نهایت شگفتی، آب از آن برداشت میکردند (همان 422) تا شاهزادگانی که اگرچه به آرمیدن در رختخواب پر قو هم راضی نبودند اما وقتی چرخ از آنها برگشت در این قلعه زندانی شدند و سر بر خشتهای چند منی آن گذاشتند و خواب تازهای را تجربه کردند.
و چنین است که باید گفت، هر خشت قلعه دختر شهرمان، بخشی از تاریخ چند هزار ساله این دیار است که بعید میدانم احدی از اهل کرمان، دل در گرو آن نداشته باشد و آرزو نکند که روزگاری این پیر دختر دیارمان، باز هم به دست مشّاطه های هنرمند عرصه تاریخ و اقتصاد و فرهنگ آراسته شود و شادابی گذشته خود را بازیابد.
و اینک کرمان است و چشمی در راه و آرزویی در دل؛ باشد تا چندان نپاید روزی که هلهله شادی مردم کرمان بر قامت قلعه دختر قد بکشد و این ردّ پای تاریخ، از مهجوری و انزوا بدر آید و همچون نگینی درخشان بر تارک شهرمان جلوه گری کند. تفألی به دیوان حضرت شمس زدم و دیدم حضرت مولانا، دلش روشن است که می فرماید:
گرچه غمت به کوه ماند، کوه برآید از دلت / صبح امید میدمد، همدم من همدم من
امید که دل شما هم در این زمینه روشن باد.
1- وزیری، احمدعلیخان (1400)، تاریخ کرمان، تصحیح و تحشیه باستانی پاریزی، تهران، علم، دوم.
2- گلاب زاده، سیدمحمدعلی 01403)، زن کرمانی روشنای زندگانی، کرمان، ولی، سوم.
نظر خود را بنویسید